نمايش‌نامه
سمفونی باران
سیدجواد اشكذری
تعداد مشاهده : 932 توليدات نمايشنامه  چهارشنبه، 5 تير 1387  12:15:38

صحنه : بهار، یک عصر دل‌انگیز، یک پارک سبز، یک نیمکت و نم‌نم باران‌. پیرمردی 65 ساله و پیرزنی 60 ساله با عجله از دو طرف نیمکت وارد نور موضعی می‌شوند و بر روی آن می‌نشینند.

پیر مرد : بیا بنشین زن، بیا، بمیرم خیس شدی.

پیرزن : خدا نکنه. .... خب خیس بشم، چه عیبی داره .... خسته شدی، نه؟

پیر مرد : کی، من؟ ..... نه....

پیرزن : خب خیلی راه رفتیم.

پیرمرد : با تو عمریه دارم راه می‌رم و خسته نشدم.

پیرزن : منم خسته نشدم، همیشه از اینکه کنار توام لذت بردم.

پیرمرد : آره، من هم همین‌طور. / به روبرو خیره می‌شود و عینکش را بالا و پایین می‌کند / انگار ..... انگار همین دیروز، شایدم ......

پیرزن : آره، چه زود گذشت / لبخند / آره انگار همین دیروز بود، شاید هم .....

پیرمرد : ولی 45 سال از اون موقع می‌گذره.

پیرزن : چه سالی بود؟ .... ها، سال 386 .... حالا 431 ..... وای درست 45 ساله! چرا باید اینقدر زود بگذره ..... / با بغض / زندگی ما!

پیرمرد : / با شوق و ذوق / زندگی ما، زندگی ما، زندگی ما / عصایش را دو دستی می‌گیرد و شروع به رقصیدن می‌کند / چرا زود نگذره، همیشه با هم بودیم، عاشق، همیشه با طراوت زندگی کردیم و هیچی هم برام کم نگذاشتی.

پیرزن : بیا بشین مرد، خیس می‌شی ها.

پیرمرد : چی چی بنشینم زن، تو هم بیا وسط، حال می‌ده ها، چی بهتر از اینکه آدم با آهنگ بارون برقصه / صدای بارون با موسیقی یکی می‌شود و مرد آنقدر با عصایش می‌رقصد تا در جلو صحنه می‌افتد /

پیرزن : چی شد؟ / هراسان به کنارش می‌آید / فکر می‌کنه هنوز جوونه، 25 سالشه، بابا تو دیگه 5 تا بچه داری و 8 تا نوه.

پیرمرد : ها، قربون.

پیرزن : یکی از یکی هم خوشکل‌تر، / با عشوه / با کمالات.

پیرمرد : ماشاءا.... شو هم بگو.

پیرزن : او ..... اینو .... دور تا دور خونه رو چشم‌زخم گذاشتم و هر روز هم براشون سپند دود می‌کنم. همیشه براشون صدقه ......

پیرمرد : .... اگه یه روز نبینمشون می‌میرم.

پیرزن : خب همه دارایی‌مون همینان دیگه.

پیرمرد : / با بغض / همیشه از خدا خواستم زودتر از عزیزانم برم که غمشونو نبینم.

پیرزن : خدا نکنه گلم، بلند شو .... نگاه کن تمام کت و شلوارت گلی شد.

پیرمرد : چادر خودتو نگاه کن ..... بعدش هم گلی نشدن که، بارونی شدن، بارونی....

/ پیرزن کمک مي‌کند تا پیرمرد از زمین بلند شود و بر روی نیمکت بنشیند /

پیرزن : خسته شدی؟

پیرمرد : نه،برای چی؟....بارون به آدم تازگی می‌ده. ببین چه بویی می‌ده بهار.

پیرزن : می‌دونی حالا چی می‌چسبه؟

پیرمرد : / با لبخند / خب غروب، بارون، دو جفت چشم خیره و یک چای لب سوز داغ داغ.

/ پیرزن با لبخندی او را راهی می‌کند و خود از صحنه خارج می‌شود. عصا، قرآن کوچک و دو کیف دستی بر روی نیمکت زیر نور موضعی و موسیقی باران. با نور افشانی صحنه، پیرمرد با دو لیوان چای و پیرزن با شاخه گلی قرمز از دو طرف وارد صحنه می‌شوند /

پیرمرد : وای چه گل زیباییه، بابا تو هیچ وقت کم نمی‌آری.

پیرزن : ولی پیش عشق تو کم آوردم.

پیرمرد : بهتره چایی‌مونو زودتر بخوریم تا این بارون آبکی‌اش نکنه.

پیرزن : / با لبخند / بارون.

پیرمرد : یادته اولین بارون زندگیمون کی بود؟

پیرزن : آره / با خوشحالی / اولین روز آشنایی‌مون، روز خواستگاری.

پیرمرد : عجب بارونی می‌اومد. اون روز تو هاجر شده بودی و کنار پنجره خیره شده بودی به اون دور دورا، به شب عروسی که کلی براش آرزو داشتی.

پیرزن : تو هم پشت یک میز قرمز نشسته بودی و به گل‌های خوشگل شمعدونی ور می‌رفتی.

پیرمرد : قرار بود ما تو خلوت یه اتاق، در چند لحظه برای یه عمر زندگی تصمیم بگیریم.

پیرزن : و گرفتیم.

پیرمرد : آره، خوبشم گرفتیم. ما بعد از این همه عمر زندگی، کنار همیم.

پیرزن : دو تا بازنشسته عاشق / هر دو بلند می‌خندند/

پیرمرد : / اشاره می‌کند به بازنشسته‌های دیگر / مث اونا.

پیرزن : می‌خوای بری پیش اونا، برو ها. من منتظرت می‌مونم .

پیرمرد : نه، کنار تو خوشم. با اونا عمریه دوستم، ولی.....

پیرزن : اونا. ....

پیرمرد : آره دیگه اون پیرمرد که داره پیپ می‌کشه، چاقه، حاج غلامرضاست دیگه. بدبخت 15 تا بچه داره / بلند می‌خندد / ولی خوشه، اون خوش‌تیپ‌ها هم كه کنار هم دارند حرف می‌زنند. می‌بینشون، هر دو دکترند. حتما باز دارند اطلاعات پزشکی‌شونو به رخ هم می‌کشند. /چشمش به کسی دیگر می‌افتد/ اونو نگاه زن. تقی معمار خودمونه.

پیرزن : اونکه خانومش همراشه ....

پیرمرد : ....نه اونکه اصلا زن نداشت. یعنی خانومش که مرد دیگه ازدواج نکرد. خیلی آقایه. آره.... اما خیلی‌ها هم بین ما نیستند، رفتن، مث سید جواد.

پیرزن : همونیکه نویسنده بود؟

پیرمرد : آره.

پیرزن : خدا بیامرزش.

پیرمرد:یادش به‌خیر. شب عروسی‌مون. یادته؟

پیرزن: م... مگه میشه یادم بره. / با خوشحالی/مخصوصا اون کادوی خوشگل‌شون. هیچ وقت از یادم نرفته.

پیرمرد:ساده بود اما برامون خیلی جالب بود.

پیر زن:. ..و خاطره انگیز.

پیرمرد : روز عروسیمون تموم بچه‌ها دور هم جمع شدند تا یه هدیه برامون بخرند اما می‌بینن ته جیبشون پول زیادی ندارند. اونوقت ....

پیرزن: ...اونوقت می‌نشینند و هرچی توی دلشون بوده برامون می‌نویسن.

پیرمرد:یه دفتر پر از حرفای قشنگ.

برامون آره چه مطلب‌های خوبی نوشته بودن.

پیرزن : آره، یه نشریه پر از مطالب خوشگل که تو عروسیمون برای همه خوندیم، چه جالب بود، نه؟

پیرمرد : آره...راستی امروز چندمه زن؟

پیرزن : برای چی؟ دهم فروردین.

پیرمرد : / بلند می‌شود / امروز .... روز عروسی‌مونه، روز پیوندمون، یادته؟

پیرزن : درست مث همین امروز بود. دهم فروردین 86، درست 45 سال پیش.

پیرمرد : عجب روزیه امروز. بهار، دهم فروردین، نشریه همدلی، دوستانمون که در کنارمونند و یک نیمکت برای عروس و داماد و. ..

پیرزن : .... و بارون.

پیرمرد: و بارون.

پیرزن : / به دور خیره می‌شود/ من هنوز بعد از اون همه سال وقتی از بیرون میام و ماشینو تو کوچه  می‌بینم، یا می‌خوام تو رو ببینم، قلبم تپ تپ می‌افته. مث دخترای 14 ساله که تازه به معنی عشق رسیدن.

پیرمرد : / به چشم پیرزن خیره می‌شود و متوجه عینک خیس او می‌گردد / دختر 14 ساله من، تو منو می‌بینی اصلا، با اون عینک خیست؟!

پیرزن : بارون پاک‌کن بدم خدمتتون، شما می‌بینید؟ / بلند می‌خندد / بده من عینکتو، تمیز کنم.

/ پیرزن عینک پیرمرد را می‌گیرد و می‌خواهد با چادر خیس تمیز کند و پیرمرد عینک پیرزن را می‌گیرد و سعی دارد با کت خیسش آن را خشک کند. /

پیرمرد : فک کنم خوب شد / عینک همدیگر را به چشم هم می‌زنند و بلند می‌خندند /

پیرزن : بارونیه دیگه.

پیرمرد : جور دیگه باید دید.

پیرزن : خیلی خوش‌تیپ شدیم ها، بلند شو بریم تا کسی ندیدتمون.

پیرمرد : آره تا بارون بند نیامده بزن بریم. دوستانمون رو هم می‌بریم که امشب دور هم باشیم، مث 45 سال پیش.

پیرزن : راستی چترمون کو؟

پیرمرد : راس می‌گی ها. ولش کن، فدای سرت، باز گم شد.

/ پیرمرد و پیرزن دست در دست هم در حالی که بلند می‌خندند، نیمکت را تنها می‌گذارند وعصا، دو کیف دستی و دو لیوان خالی از چای زیر نور موضعی خودنمایی می‌کنند. صدای هیاهوی ماشین‌ها و صدای خنده‌های بلند پیرمرد و پیرزن در صدای زیبای باران گم می‌شود / ....



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی