نمايش‌نامه‌
تشنگي
سيد جواد اشكذري
تعداد مشاهده : 1037 توليدات نمايشنامه  سه شنبه، 16 بهمن 1386  10:27:41

سيد جواد اشكذري

برداشتي از داستان «تشنگي نصراني» از كتاب داستان ‌و راستان استادشهيدمطهري

 

صحنه: شب، تاريكي محض، صحرايي برهوت و هياهوي باد و خاك.

صداي مرد: تو و اين برهوت بي‌آب و علف . . . عجب. تو و رهايي قبيله عشقت . . . عجب. تو . . . عجب. ملول گشته‌اي مرد، ملول. چرا؟ پي چه مي‌گردي؟

غلام: خويش.

صداي مرد: بيا و بُگذر و بِگذر.

صداي زن: تو و سال‌ها دربدري . . . درست. تو و سال‌ها بيداري . . . درست. تو و سال‌ها . . . درست. انتظارت پاياني نيست زن؟ در اين بيايان بي‌كسي پي چه هستي زن نصراني؟

زن نصراني: مسيح.

صداي زن: بيا و بُگذر و بِگذر.

/در روشنايي- مرد پشت به تماشاگر و زن افتاده بر تكه چوبي رو به تماشاگر./

صداي مرد: غلام بودي و همتت شهره آفاق قبايل. چه بر تو گذشت؟

غلام: همتم/ نيشخند/ گم شد. اسير نگاهي گشتم.

صداي زن: قهرمانت كي مي‌آيد؟

زن نصراني: نمي‌دانم، ولي مي‌آيد. من در درون، به زنجيره وجود او وصلم.

صداي مرد: چه ديدي تو در اين زن نصراني؟

غلام: نمي‌دانم. استواري . . . استواري‌اش ستودني‌ست.

صداي زن: چند روزي‌ست به تو خيره گشته و به تشنگي مشغول، مي‌شناسي‌اش؟

زن نصراني: تشنگي. آشناست به نظرم . . . نمي‌دانم كيست؟

/تاريكي محض- صداي طبل/

زن نصراني: سياهي رخت با شب يكي است. نمي‌بينمت.

غلام: اما دلم سپيد است و پرتلاطم بانو. آمده‌ام تا ببيني.

زن نصراني: چه مي‌خواهي در اين بيابان، گم كرده‌اي داري؟

غلام: آري. گم كرده‌ام خويش را.

زن نصراني: بيابان بي‌رحم است. تلف مي‌شوي از تشنگي.

غلام: من تشنه آب نيستم. تلف شده نگاه تواَم.

زن نصراني: برو.

غلام: نمي‌توانم.

زن نصراني: به دنبال خويش جاي ديگري باش.

غلام: تمام خود و خويشم تو گشته‌اي. اسيرتم بانو.

زن نصراني: نمي‌شود. من خود اسير قد‌م‌هاي يك قهرمانم غلام. برو.

غلام: نمي‌توانم. سال‌هاست درگير يك قصه قديمي‌ام كه تو قهرمانش هستي.

زن نصراني: من خود گم شده‌ام در اين بيابان.

غلام: /با التماس/ گم كرده را گم كرده يابد، بانوي من، يارم باش.

/صداي طبل و روشنايي. غلام و زن نصراني دو زانو در مقابل هم در جلوي صحنه نشسته‌اند و چشم در چشم هم دوخته‌اند/

زن نصراني: تو كيستي مرد؟

غلام: زماني غلام مولايم بودم و حال غلام تو.

زن نصراني: من تو رو ديده‌ام؟

غلام: آري چندين سال پيش.

زن نصراني: كجا؟

غلام: همين‌جا، همين بيابان!

زن نصراني: همين بيابان؟

غلام: تشنه بودي.

زن نصراني: تشنه بودم؟

غلام: افتاده بر تنه چوبي خشك.

زن نصراني: هلاك بودم؟/بر تنه چوبي مي‌افتند/

غلام: آري و مولايم ناجي شد. فرمودند، جرعه‌اي آب به او دهيد! گفتم امامم او نصراني است. فرمودند، جرعه‌اي آب به او دهيد! گفتم سرورم صدقه به نصراني در دين ما حرام است، فرمودند، او در حال نابوديست. انسانيت، دين ماست.

/ غلام به سوي زن مي‌آيد و جرعه‌اي آب به او مي‌دهد/

زن نصراني: انسانيت، دين ماست.

غلام: انسانيت، دين ماست.

/ هر دو از دو طرف تنه درخت غش مي‌كنند. تاريكي و صداي طبل/

صداي مرد: آب را نوشيد؟

غلام: آري نوشيد و چشمانش درخشيدند و من ديدم و ديگر . . . ديگر خود را نديدم

صداي زن: او ناجي تو بوده است و تو حال بايستي . . .

زن نصراني: . . . من نمي‌توانم. او مسلمان است و من نصراني.

/ روشنايي- هر دو ايستاده روبه‌روي هم/

غلام: هلاكم، بانوي من.

زن نصراني: آبي بنوش. من كشيده‌ام تشنگي تو را.

غلام: نه، تشنگي‌ام با جرعه‌جرعه آب رفع نمي‌شود. به رويم لبخند بزن و سيرابم كن.

زن نصراني: من براي چيز ديگري در اين برهوتم. سختي مي‌كشم تا برسم . . .

غلام: . . . به چه؟

زن نصراني: به خودم، به مسيحم.

غلام: انتظارت بيهوده است. مسيح تو در بيابان چه كار مي‌كند؟

زن نصراني: او همين‌جاست. بيابان تنها خلوت‌گاهي است كه در آن آلوده نمي‌شوي.

غلام: فرار كردي؟

زن نصراني: آري فرار كردم/ سوار بر اسب/ از مردان. از زنان. آري فرار كردم از تمام قبيله‌ام كه مسيح مسيح مي‌گفتند و اما از درك او عاجز بودند. آري فرار كردم. پوست و خون من مولايم مسيح را مي‌خواند، فرار كردم. عروسي قبيله را گذاشتم و باديه‌نشين شدم. او مي‌آيد من معشوقه دردي هستم كه در درون به آن معتقدم با جانم. او مرا درمي‌يابد. من باديه‌نشيني را دوست دارم. تنهايم بُگذار و بِگذر.

غلام: شايد مسيح تو من باشم!

زن نصراني: مولاي من به نگاهي فرو نمي‌ريزد، هيچ‌گاه.

غلام: شايد نمي‌دانستي در دل اما سال‌ها انتظار مرا مي‌كشيدي؟

زن نصراني: به‌هم زدي خلوتم را، برو.

غلام: نمي‌توانم.

زن نصراني: به‌دنبال چه هستي؟

غلام: به‌دنبال تو

زن نصراني: ولي من گفتم، به دنبال چيز ديگريم.

غلام: چه؟ سياهي مرا نمي‌تواني تحمل كني؟

زن نصراني: نه، غلام، من مشغول تزكيه روح مخدوش خويشم، برو .

غلام: نمي‌توانم.

زن نصراني: برو.

غلام: نمي‌توانم بانو.

زن نصراني: برو /همه با هم/

غلام: باشد مي‌روم. تو خودخواه زني هستي كه عشق را تعريفي نداري. باشد رفتني‌ام.

زن نصراني: به سلامت.

غلام: مجنون شدم كه آمدم دست خودم نبود. ديوانه‌ام، خاتون.

زن نصراني: در من چه ديدي؟

غلام: آينه.

زن نصراني: آينه؟

غلام: آينه تمام نماي يك واقعيت. تشنگي، بيابان، تنهايي تو مرا ياد واقعه مي‌اندازد كه نديده‌ام اما گوش‌به‌گوش ذكر اجدادم بوده است. تو مرا ياد حسين مي‌اندازي.

زن نصراني: نصراني بود؟

غلام: نه، يه انسان بزرگ. يه بيابان بود و يه تشنگي. او مي‌خواست به معبودش برسد و پاك پاك شد و رسيد. بدرود. تو تنها بمان و بيابانت بانو/ مي‌رود/

زن نصراني: باشد به عشقت لبيك مي‌گويم اما . . .

غلام: /هراسان برمي‌گردد/ اما چرا؟

زن نصراني: من نصراني‌ام تو مسلمان.

غلام: معادله سختي نيست بانو، تو مسلمان مي‌شوي و عشق آغاز مي‌شود.

زن نصراني: به چه قيمتي به دلباختگي تو پاسخ گويم.

غلام: به‌دست آوردن دلي و به‌دست آوردن ديني كامل.

زن نصراني: به دلدادگي تو آري گويم و دينم را بدرود!؟

غلام: تو به نور وصلي و من به خورشيد.

زن نصراني: پي من چرا آمدي، برو سراغ خورشيدت.

غلام: با تو مي‌روم به‌سوي مولايم.

زن نصراني: تو خود مولايت را تنها گذاشتي، او را به نگاهي فروختي.

غلام: من نفروختم. هنوز صداي اذان درون من است. مي‌شنوي؟ من بلال عصر خويشم/ بر بلندي/ اشهد . . . .

زن نصراني: مرا رها كن، عشق به خورشيد كجا و علاقه‌اي به نور كم‌سويي چون من، خود گفتي رهايم كن.

غلام: نمي‌توانم.

زن نصراني: شرط را پس بپذير، نصراني شو، عشقت لبيك. قبول.

/صداي طبل- تاريكي محض/

صداي مرد: چه مي‌كني؟

غلام: نمي‌دانم، /عاجزانه/ پاسخ قلبم را بدهم يا عقلم را جوابگو باشم

صداي مرد: عقلت را لبيك بگو.

غلام: نمي‌توانم.

صداي مرد: كسي دينش را صدقه نمي‌دهد. تو در مكتب عشق عاشق شده‌اي به آساني رهايش نكن. سياهي چهره‌ات با سياهي شب يكي شده است، سياه نشوي، دقيق باش. خورشيد را فراموش نكن.

/ صداي طبل- روشنايي/

زن نصراني: من ميان دينم و تو، دينم را برمي‌گزينم اما . . . اما تو هم ميان دينت و من بايد يكي را انتخاب كني. همين.

/غلام در ميان خورشيد و زن نصراني قرار دارد/

غلام: خدايا مرا رها كرد در اين بيابان، چرا؟ اين چه امتحاني است كه سياه هم آفريدي كه عاشق نشوم. من مكتب تو دلباختگي را آموختم. من سيراب مكتب تو بودم. به نور تو تشنه‌ام مولا. من سال‌ها غلامي مكتب تو را به اسيري نگاهي عوض نمي‌كنم.

/ به سمت نور مي‌رود و در بكران صحنه، خورشيدي عيان مي‌شود و غلام در انوار زيباي خورشيد گم مي‌گردد. /



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی