داستان
به همین راحتی
سیدجواد اشگذری
تعداد مشاهده : 977 توليدات داستان  يکشنبه، 9 تير 1387  14:00:50

پرده را کنار می‌زند و پنجره را باز می‌کند. باد سردی دماغش را نوازش می‌کند. دستی به صورتش می‌کشد و به برگ‌های زردی خیره می‌شودکه دارند یکی‌یکی از درختان جدا می‌شوند. چشم‌چرانی پسر جوانی توجه او را به خود جلب می‌کند. دستپاچه روسری‌اش را به جلوی سرش می‌کشد، برمی‌گردد، پنجره را می‌بندد، پرده را می‌کشد و به سمت کتابخانه می‌رود. نگاهی سطحی و سرتاسری به تمام کتاب‌ها می‌کند و کتابی را برمی‌دارد و اسمش را می‌خواند: تسلط به خود. به فکر فرو می‌رود و زیر لب دوباره چند بارآن ‌را تکرار می‌کند: «تسلط به خود. تسلط به خود» و همان‌طورکه لبانش تکان می‌خورد و دستانش به شدت می‌لرزند، کتاب را در دستانش مچاله می‌کند و محکم  به ساعت پاندول‌‌دار گوشه اتاق می‌زند تا از حرکت بایستد. سرش گیج می‌رود. دستش را به صندلی چوبی کنار اتاق می‌گیرد تا نیفتد. به دیواری تکیه می‌کند اما پاهایش قدرت ایستادن ندارند و نمی‌تواند خود را نگه دارد و در وسط اتاق ولو می‌شود. بغضی توی گلویش بدجور گیر مي‌كند و چاره‌ای جز گریه کردن ندارد. برمی‌گردد صورتش را روی گل‌های قالی می‌گذارد و بی‌صدا اشک می‌ریزد.آرام دستی به گل‌های سرخ قالی می‌کشد. چشمانش را می‌بندد تا آرام‌تردر میان انبوهی ازگل‌های زیبای قالی بخوابد اما صدای گوش‌خراش زنگ تلفن او را سراسیمه از جایش بلند می‌کند. به شدت برافروخته است. چارزانو می‌نشیند. به سقف نگاهی می‌کند و نفسی می‌کشد. روسری‌اش را برمی‌دارد و دستش را لای موهایش می‌کند. نگاهی به روسری‌اش می‌‌اندازد و همان‌طورکه از جایش بلند می‌شود، آن ‌را به سمتی پرتاب می‌کند و به سمت دیگری می‌رود. تلفن را برمی‌دارد: «الوالو. بدمصب مزاحم. همیشه یک مزاحمی وجود داره. همیشه. همیشه.» نگاهی به گوشی می‌کند: «می‌فهمی؟» لبخند سردی می‌زند و با لحظه‌ای مکث ادامه می‌دهد: «اگر می‌فهمیدی که آزارم نمی‌دادی. بعد گوشی را محکم به روی تلفن می‌کوبد و بی‌تاب و بی‌قرار سرش را بر روی آن می‌گذارد. چشمش به روزنامه می‌افتد که در زیر تلفن است. تلفن را  به گوشه‌ای از اتاق پرتاب می‌کند و روزنامه را باز می‌کند و به سرعت آن را ورق می‌زند اما چیزی درآن نمی‌یابد و آن را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند و همان جوری که به سمت آشپزخانه می‌رود، زیر لب غرولند می‌کند: « لعنتی هیچ خبری ازش نیس، حتی یه زنگ نمی‌زنه.» در یخچال را باز می‌کند. از یک قوطی کوچک قرصی را برمی‌دارد و با بطری آبی که در دستش دارد، آن را به نقطه‌اي از بدنش هدایت می‌کند. در بین راه چشمش به یک آیینه قدی می‌افتد. در مقابلش می‌ایستد و خودش را کمی این‌ور و آن‌ور می‌کند، نگاهی به سرتا پايش می‌کند و بعد از چند لحظه به چشمانش زل می‌زند. «خیلی بده انتظار. خیلی. داری پیر می‌شی ها. تا کی باید با این قرص‌های لعنتی، خودتو آروم کنی، ها؟» به سمت اتاق برمی‌گردد. روسری قرمز رنگش را برمی‌دارد و دور گردنش می‌بندد. با صدای خفیفی با خودش حرف می‌زند: «ای کاش کار رو تموم می‌کردم. یک ثانیه شم زیاده. می‌فهمی، زیاده. دیگه نمی‌تونم.» نگاهی به مچ دستش می‌اندازد. دستش را بالا نگه می‌دارد و به آرامی آن ‌را می‌بوسد: «ای کاش دستم نمی‌لرزید و محکم‌تر می‌بریدمت. همش تقصیر خونای بدرنگ کثیفته. منو به شدت ترسوند.» نیشخندی می‌زند و بعد از مکثی طولانی ادامه می‌دهد: «تازه... تازه قرص‌ها هم تأثیری نگذاشت. عیبی نداره. ظاهراً محکوم به تحملم. اما این دستمال کارو می‌تونه تموم کنه. برای همیشه.» داد می‌زند:«آره برای همیشه.»کمی به دوروبرش نظری می‌اندازد و به فکر فرو می‌رود. سریع از جایش می‌جهد. روزنامه را برمی‌دارد و برگ برگ آن‌ را روی گل‌های قالی پهن می‌کند. لوستر سه شاخه وسط اتاق را خاموش می‌کند و کلید آباژور را می‌زند. نوری سرخ رنگ تمام فضای اتاق را مي‌پوشاند. با شادی تصنعی که در نوع خندیدنش به وجود می‌آورد، با خودش می‌گوید: «خیلی راحت می‌خوابم. برای همیشه و فردا صبح لابه‌لای اخبار روزنامه‌ها گم می‌شم. به همین راحتی. آره، می‌نویسن یک روسری باعث مرگ دختری جوان شد. نه... شاید هم بنویسن، دختری جوان به شکل جدیدی خود را خفه کرد. نه اینم خوب نیست... ای کاش می‌تونستم قبل از مرگم با تموم روزنامه‌ها یه مصاحبه‌ي جنجالی بکنم و به همشون بگم، منو این روسری نکشت، این... این انتظار لعنتی کشت.»

احساس دردی در سرش می‌کند. سرش را می‌گیرد. کمی نیم‌خیز می‌شود و چند کتاب را از روی میز برمی‌دارد و زیر سرش می‌گذارد و با آه نیم‌بندی ادامه می‌دهد: «دیگه مهم نیس.آره مهم هم نیس چي می‌نویسن یا چي می‌گن.  مهم اینه که می‌ری. جایي که نه نظریه، نه انتظاری.» غلطی می‌زند و به شکل یک‌پهلو می‌خوابد. سرش را به روی صفحه آگهی‌های روزنامه می‌گذارد با خودش زمزمه مي‌كند: «آخرشم فوقش یکی پیدا می‌شه مث همین آگهی‌ها، با يه عکس سه‌در‌چار و چند کلمه تسلیت سروته قضیه رو بهم می‌آره و همه‌چی رو تموم می‌کنه. مث همین‌هایی که مردن.» به روزنامه نیم نگاهی می‌کند: «نگاه کن خانوم جون عزیز، اینا چقدر جوونن. یاد بگیر نصفته....» انگار برق بگیردش، هم‌چون اسپند روي آتش از جایش می‌پرد. نیم‌نگاهی به اطرافش می‌کند و خم می‌شود و دوباره به صفحه آگهی‌های مرگ و میر روزنامه نگاه عمیق‌تری می‌کند و زیر لب با خودش حرف می‌زند: «خدایا چقدر اسمش آشناس. من اینو...»

سریع بلند می‌شود و لوستر سه شاخه اتاقش را روشن می‌کند.«چی؟ سهیل آسمانی. آره آشناس. اسمشو یه جایی شنیدم.حتماً می‌شناسمش. اما اصلاً چهره‌اش آشنا نیس.» حالش دگرگون می‌شود. بلند می‌شود و بر روی صندلی چوبی کنار اتاق می‌نشیند. به فکر فرو می‌رود. فکرش به کسی قد نمی‌دهد. عصبانی می‌شود. عجب روز بدیه امروز. همه چی رو دارم فراموش می‌کنم. خودمم دارم فراموش می‌کنم.» به سمت آشپزخونه می‌رود. در یخچال را باز می‌کند. باد خنکی به صورتش می‌خورد. قوطی قرص‌ها رو به سختی باز می‌کند. قرصی را برمی‌دارد و زیر زبونش می‌گذارد. بطری آب را برمی‌دارد و وقتی می‌بیند آبی درونش نیست، آن‌را به گوشه‌ای پرت می‌کند و سرش را زیر شیر آب می‌گیرد و آن‌را باز می‌کند. اما با فریاد سرش را به سرعت از زیر شیر برمی‌دارد و محکم مشتش را به دیوار می‌کوبد: «آ لعنتی. سوختم. همش بدبیاری. هیچ وقت آبش داغ نمی‌شه‌ها. شانس گند منه دیگه. حقته. بابا جان تو وقتی می‌خواهی خودتو بکشی، دیگه چرا قرص‌های آرام‌بخش می‌خوری.» صورتش سرخ شده است. به سمت اتاق می‌آید. بین راه چشمش به آینه می‌خورد. در مقابلش می‌ایستد. خودش را این ور وآن ور می‌کند: «دیگه دختر جان دیدنی نیستی. باید بری پی کارت... صورتتو نگا، بایدم با سیلی سرخش کنی.»

نگاهش را از آیینه برمی‌دارد و به سمت اتاق حرکت می‌کند اما سریع برمی‌گردد و دوباره به آیینه خیره می‌شود: «راستی تو نمی‌دونی سهیل کیه؟ اون پسر رو می‌گم ها؟ بدجوری فکرم رو مشغول کرده. اسمش برام خیلی آشناس ... باشه هیچی بهم نگو. هیچ وقت باهام روراس نبودی. یادت باشه. وقتی کشتمت می‌فهمی که باهات شوخی ندارم.» وارد اتاق می‌شود. می‌نشیند و باز هم دوباره به عکس پسر خیره می‌شود. کلافه است. «ا...خدایا من او رو از کجا می‌شناسم. یه حسی بهم می‌گه... اون کیه؟» تیکه‌ای از صفحه آگهی را پاره می‌کند، بلند می‌شود وآن‌ را در مقابل چشمانش قرار می‌دهد: «تو کی هستی. چرا من امشب گیر دادم که باید تو رو بشناسم؟... ما تو دانشگاه با هم بودیم؟... نه فکر نمی‌کنم. حتماً تویه جلسات داستان‌نویسی دیدمت. نه... شایدم هم ... نه، ‌نه نمی‌تونه او باشه. پس کی می‌تونه باشه ‌ها؟ آره شایدم خودش باشه و باز هم بخواد بهم زنگ بزنه. به سرعت به طرف تلفن می‌رود. آن ‌را مرتب می‌کند و گوشی را برمی‌دارد تا مطمئن شود که بوق اشغالی می‌زند.» باز به فکر فرو می‌رود: «به من چه که اون کیه. آره من که می‌خوام خودمو خلاص کنم، پس چه دردیه که بدونم اون کیه. بهتره دیگه به هیچی فکر نکنم و تا کسی نیومده خودم رو خلاص کنم.» به سمت آشپزخانه می‌رود. در یخچال را باز می‌کند. پلاستیک قرص‌ها را برمی‌دارد. آن ‌را روی دستش می‌گذارد. لیوانی برمی‌دارد. زیر شیر آب می‌گذارد اما سریع پشیمان می‌شود و لیوان را به گوشه‌ای پرت می‌کند و به سمت اتاق می‌رود. در بین راه چشمش به آیینه تمام قد می‌خورد. در مقابلش می‌ایستد. خودش را کمی این ور وآن ور می‌کند و با تلخ‌خنده‌ای که روی لبانش ظاهر می‌شود، می‌گوید: «هر چی به خودت رسیدی، دیگه بسه، باید بذاری بری. من با خودم هیچ وقت کنار نمی‌آیم. با زندگیم. با آدم‌های اطرافم. هیچی وفق مرادم نیست. می‌فهمی که؟ آره تو اینا رو بهتر از من می‌دونی و می‌فهمی.» قرص‌ها را رو به آیینه  قرار می‌دهد و ادامه می‌دهد: «اینا رو می‌بینی. اینا سند آزادی منه‌. نه... نه... اشتباه نکن. این‌دفعه مث دفعه‌های دیگه نیس. مطمئن باش.»

قرص‌ها را دردستانش جابجا می‌کند و به دهانش نزدیک می‌کند. صدای زنگ تلفن او را به خود می‌آورد. ترسیده است. تمام تنش می‌لرزد. نگاهی تو آیینه می‌کند و می‌گوید: «خودشه. دیدی گفتم می‌آد، خب اومد.» سریع و شتاب‌زده به سمت تلفن می‌رود و گوشی را برمی‌دارد: «الو... الو... ا... لعنتی. باز هم مزاحم.» مکثی می‌کند. انگار یاد چیزی می‌افتد. «چی گفتم مزاحم...آره گفتم مزاحم. خودم شنیدم.» لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: «آره سهیل مزاحم.» تکه‌ای از صفحه آگهی‌هاي روزنامه را برمی‌دارد و دوباره به آن خیره می‌شود. «سهیل آسمانی... مزاحم... سهیل مزاحم... آره خودشه. آره او یه مزاحمی بود. مزاحم تلفنی بود. می‌خندد. اول‌ها زنگ می‌زد و توی گوشی فوت می‌کرد. منم اعصاب مَصاب نداشتم و هرچی به دهنم می‌اومد بهش می‌گفتم اما بعدها  فهمیدم که اونم مث من تنهاس و یکی را می‌خواد که باهاش فقط حرف بزنه. ما همون روزا عهد کردیم که فقط پشت تلفن همدیگه رو ببینیم.» چشمانش را با چشمان توی آیینه یکی می‌کند و پریشان می‌گوید: «واقعاً سهیل رفت.»

نیم‌نگاهی به قرص‌ها می‌کندکه با عرق دستش یکی شده. سریع به سمت آشپزخانه می‌رود و دست‌هایش را با آب گرم می‌شورد. راهش را به سمت اتاقش کج می‌کند. بین راه چشمش به آیینه می‌افتد. روبرویش می‌ایستد. «چیه؟ داری بهم می‌خندی. مگه نه؟ سهیل رو یادته؟ اونم مث من بود. اونم مشکل داشت با همه چیزهایی که در اطرافش می‌دید. اونم مث من چند باری خودکشی کرده بود و حتی لحظاتی تجربه زندگی کردن در اون دنیا هم داشت.» لحظه‌ای مکث می‌کند. زیر پایش چیزی را لمس می‌کند. خم می‌شود و کتاب را برمی‌دارد. کتاب بدجوری بهم ریخته و مچاله شده است. آن ‌را صاف می‌کند و در مقابل چشماش قرار می‌دهد و زیر لب اسم کتاب رو زمزمه می‌کند: «تسلط بر خود.» لبخندی می‌زند و در آیینه خیره می‌شود: «اون همیشه حرف از امید می‌زد ولی فکر کنم خودش پیداش نکرد. حتماً سنگ صبورش خوب نبوده.» وارد اتاق می‌شود. اطرافش را جمع و جور می‌کند. پاندول ساعت را راه می‌اندازد. صدای تیک تیک ساعت در اتاق طنین‌انداز می‌شود. به سمت پنجره می‌آید. پرده را کنار می‌زند وآن را باز می‌کند. نم‌نم بارانی دماغش را نوازش می‌دهد. اطرافش را نگاه می‌کند. از پسر چشم‌چران خبری نیست. چشمانش را به خیابان پر از ماشین می‌دوزد. ماشین‌هایي که برای فرار از خیس شدن به سرعت تمام، از کنار هم می‌گذرند. او دست‌هایش را از پنجره بیرون می‌برد تا باران را بتواند لمس کند. دلش برای بارون و خش‌خش برگ‌های زرد و خشک پاییز تنگ  شده است. به سرعت به سمت صندلی چوبی می‌آید، آن ‌را برمی‌دارد، در کنار کمد لباس‌ها قرار می‌دهد، بالای آن می‌رود و به سختی صندوقچه آرایش‌اش را برمی‌دارد و به پایین می‌آورد. وسایلش را  زیرورو می‌کند تا چیزی را پیدا کند که خشک نشده باشد تا بتواند رنگ و رویش را تازه‌ترکند. صندوقچه را به کناری قرار می‌دهد و به سمت کمد لباس‌هایش می‌رود. از میان انبوهی از لباس‌های تیره، شادترین لباس را نتخاب می‌کند و آن‌ها را می‌پوشد. احساس تشنگی خاصی دارد. به سمت آشپزخانه می‌رود. شیر آب را باز می‌کند و بدون اینکه برایش مهم باشد که آب گرم است یا سرد، سرش را زیر آن قرار می‌دهد. کنار در ورودی می‌رود و کفش‌اش را از جا کفشي برمی‌دارد و با دقت خاصی آن را واکس می‌زند و پایش می‌کند و بندهایش را محکم  می‌بندد و چترش را از روی جالباسی برمی‌دارد و با دستمالی، خاک آن‌را پاک می‌کند. زنگ تلفن به صدا در می‌آید. مات و مبهوت  به صدای زنگ تلفن گوش می‌دهد. انگار صدایش کمی تغییر کرده است. در مقابل آیینه تمام قد می‌ایستد. کمی خودش را این ور وآن ور می‌کند و به چشمانش زل می‌زند. صدای زنگ تلفن همچنان می‌آید. یاد حرف سهیل می‌افتد: «آدم‌ها همیشه از مرگ دیگران بیشتر تکان می‌خورند.»

او به سرعت خانه را ترک می‌کند اما چترش بر روی جا کفشی جا می‌ماند. لوسترهای سه شاخه همچنان می‌درخشند و در و پنجره‌های باز باد خنکی را به درون خونه هدایت می‌کنند. صدای ممتد زنگ تلفن همچنان به گوش می‌رسد و بارانی که حالا خیلی‌خیلی شدید شده است.



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی