تاریخ انتشار  :  19:42 عصر ۱۳۹۴/۸/۱۳
تعداد بازدید  :  1756
Print
   
به مناسبت روز 13آبان ماه سالروز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا

مقاله داود ضامنی :ریشه‌های استعماری تاریخ آمریکا


به گزارش روابط عمومی اداره کل امور استانها ومجلس حوزه هنری داود ضامنی معاون نظارت وبرنامه ریزی امور استانها به مناسبت سالروز 13 آبان و تسخیر لانه جاسوسی مقاله ای را در خصوص ریشه های استعماری تاریخ آمریکا به نگارش درآورد است که در ادامه آن را می خوانید

 

ریشه‌های استعماری تاریخ آمریکا

داود ضامنی

درآمد

به سختی می‌توان به جنبش‌های آزادی‌خواهانه آمریکا در فاصله سالهای 1775 تا 1783 نام انقلاب گذاشت. تاریخ آمریکا تاریخ شرافتمندانه‌ای نیست بلکه تاریخ استعمار است. این را گزارش‌های تاریخی‌ای که خود مورّخان آمریکایی نگاشته‌اند بما می‌گویند. در این مقاله تلاش شده تا ریشه‌های تاریخیِ استعمارزده آمریکا بررسی و هم‌هنگام نقش اروپا در شکل‌گیری قاره آمریکا واکاوی و بازشناسی شود. برای این منظور ناگزیریم لختی به گذشته برگردیم و داستان را از زمانی که کشتی کریستف کلمب به قصد هند مسافرت کرد و دست بر قضا از منطقه‌ای ناشناخته سر برآورد (که بعدها نام آمریکا گرفت) آغاز کنیم. یا حتی به گذشته‌ای دورتر رفته و زندگی اقوام و تمدن‌های اولیه ساکن در آمریکا را بازشناسی کنیم. سپس ببینیم چگونه این صاحبانِ اصلی حوزه تمدنی آمریکا به زور از خاک خود رانده شده و یا به بردگی واداشته شدند. این مقاله تلاشی است برای شناخت دقیق‌تر زمینه‌های تاریخی و استعماری قاره آمریکا.

 

در شب 11 اکتبر 1492 سه کشتی کوچک «سانتاماریا»[1]، «پینتا»[2] و «نینیا»[3] به فرماندهی کریستف کلمب و با 90 سرنشین به امید رسیدن به هندوستان از سمت غرب در حال پیمودن اقیانوس اطلس بودند. سرنشینان کشتی پس از پنج هفته دریانوردی به تدریج امید خود را از دست داده بودند. سرانجام در حدود ساعت 2 بامداد روز 12 اکتبر 1492 فریاد خشکی! خشکی! دیدبان کشتی پینتا آرامش نیمه شب را در هم شکست.

کلمب به جزیره‌ای در کنار سواحل قاره بزرگ رسیده بود. اما او به هیچ وجه از وجود این قاره آگاه نبود. رسیدن به این جزیره در واقع پایان سفری بود که او از ده سال قبل در پی انجام آن بود. این سفر از 3 اوت 1492 آغاز و در 12 اکتبر 1492 پایان یافت.[4] کلمب پس از پیاده شدن از کشتی، در مقابل خداوند زانو زد و از خدا سپاسگزاری کرد. وی این سرزمین جدید را «ال سالوادور»[5] نامید. جزیره‌ای که کلمب در بامداد 12 اکتبر 1492 آن را دید و در آن گام نهاد در مجمع‌الجزایری قرار داشت که امروز باهاما نامیده می‌شود. کلمب به تصور اینکه به هندوستان رسیده است اهالی جزیره ال سالوادور را هندی (ایندین) نامید. وی به سرعت به سازماندهی سفرهای اکتشافی در جزایر و دریاهای همسایه پرداخت. او در این سفرهای اکتشافی جزیره کوبا[6] و هیسپانیولا[7] هائیتی (دومنیکن امروزی) را کشف کرد. کشتی سانتاماریا در سواحل هیسپانیولا و در روز عید تولد حضرت مسیح در هم شکسته شد.

تعدادی از جاشویان و ملوان‌هایی که در خدمت کلمب بودند تصمیم گرفتند به منظور جستجو و یافتن طلا در هیسپانیولا سکونت کنند. لذا با استفاده از بقایای کشتی در هم شکسته سانتاماریا اقدام به تأسیس خانه و دژ نمودند. آنها سکونت‌گاه خود را «لاناویداد»[8] نامیدند. لاناویداد اولین سکونت‌گاه‌ اروپائیان در قاره آمریکا بود.[9]

کریستف کلمب در بازگشت به اروپا تعدادی از اهالی بومی آمریکا و مقداری از گیاهان، طلاجات و مواد غذایی مورد مصرف سرخپوستان را همراه خود برد. وی در اسپانیا به طرز باشکوهی مورد استقبال قرار گرفت و لقب «ناخدای اقیانوس» نایب‌السلطنه «جزایر مذکور»[10] به وی اعطا شد. کلمب در دومین سفر خود به آمریکا در سپتامبر 1493 هفده کشتی همراه خود برد. تا سال 1496 هیچ سکونت‌گاه دائمی در آمریکا توسط اروپائیان تأسیس نشد. در این سال سکونت‌گاه «سانتودومینگو»[11] پایه‌گذاری شد. امروز این سکونت‌گاه در جمهوری دومینیکن واقع شده است و کهن‌ترین سکونت‌گاه اروپائیان در قاره آمریکا محسوب می‌شود.[12] کلمب دو سفر دیگر نیز به قاره آمریکا انجام داد که مدت زمان بسیاری به طول انجامید و سرانجام در سال 1504 پس از یازده سال سفر پیر، خسته و بیمار به اسپانیا بازگشت و در سال 1506 در سن 55 سالگی در انزوا درگذشت. نکته قابل توجه این بود که کلمب تا لحظه مرگ متوجه کشف قاره جدید نشده و بر همان تصور اولیه که سرزمین مورد نظر هندوستان است باقی ماند!

پس از کریستف کلمب، از میان کسانی که راه او را دنبال کردند و به شناسایی قاره نو پرداختند، «آمریگو وسپوچی»[13] حائز اهمیت بسیاری می‌باشد. چرا که بعدها قاره جدید به پیشنهاد یک جغرافیدان آلمانی به نام وی «آمریکا» نامیده شد. آمریگو وسپوچی جهانگرد و کاشف ایتالیایی چندین سفر به قاره جدید انجام داده و از سواحل ونزوئلا و برزیل دیدن کرد. نامه‌ها و نوشته‌های وی در خصوص قاره نو در اروپا مشهور شد و نظر بسیاری را به خود جلب کرد. او از جمله اولین کسانی بود که اعتقاد داشت که کریستف کلمب سرزمین جدیدی را کشف کرده و سرزمین مورد نظر وی به هیچ وجه هندوستان نیست.

به دنبال انتشار فرضیه وسپوچی، یک اسپانیایی به نام «بالبوا»[14] با انجام چند سفر اکتشافی فرضیه وسپوچی را به اثبات رساند. بالبوا از سوی حکومت اسپانیا به فرمانداری سکونت‌گاهی در سواحل شرقی پانامای امروزی تعیین شده بود. او موفق شد اعتماد بومیان سرخپوست را به خود جلب کند. یکی از سرخپوستان در مورد سرزمین ثروتمندی که در غرب سکونت‌گاه مورد نظر که دارای منابع بزرگی از طلا و ثروت بود و همچنین از وجود اقیانوس بزرگی در غرب سکونت‌گاه مذکور به وی خبر داد. در پی این امر بالبوا یک سفر اکتشافی مرکب از دویست اسپانیایی و تعدادی سرخپوست به فرماندهی خودش ساماندهی کرد و به سوی غرب حرکت کرد. در سپتامبر 1513 بالبوا و اردوی او به سواحل آبی رنگ اقیانوس بزرگی رسیدند که بالبوا آن را «دریای جنوبی» نامید و ما امروزه آن را اقیانوس آرام می‌نامیم.

 

دوره ن نوشت

فتوحات اسپانیا و پرتغال (1535 1500)

با توجه به حمایت پادشاه اسپانیا از کریستف کلمب ایتالیایی در سفر ماجراجویانه به منظور یافتن مسیری از سوی غرب به آسیا و هند که منجر به کشف آمریکا شد، طبیعی بود که اسپانیا و همسایه آن پرتغال زودتر از سایر کشورها و ملت‌های اروپا به ایجاد سکونت‌گاه، اعزام مهاجرین و توسعه متصرفات در قاره آمریکا دست بزنند. نخستین کاشفان اسپانیایی که به همراه کلمب و پس از او به قاره جدید سفر کردند به همراه خود داستان‌های بسیاری در مورد ثروت و شکوه و جلال امپراتوری آزتک در قاره جدید در اروپا انتشار دادند. اندیشه دستیابی به منابع ثروت موجب شعله‌ور شدن انگیزه ماجراجویی بسیاری از اسپانیایی‌های خواهان افزایش ثروت، شکوه و گسترش قلمروی کشور اسپانیا شد. یکی از این افراد هرناندو کورتز فاتح امپراتوری آزتک و دیگری فرانسیسکو پیزارو فاتح امپراتوری اینکا و خزائن عظیم آن بودند. از سوی دیگر کاشفین پرتغالی نیز که در سواحل غربی آفریقا در حال کار بودند دست به اکتشاف سواحل آمریکای جنوبی در برزیل زدند که به تدریج موجب برخورد میان دو امپراتوری بر سر تعیین منطقه نفوذ و مرز میان آنها شد. در نتیجه پادشاهان اسپانیا و پرتغال از پاپ خواستند تا در مورد اختلافات آنها داوری کرده و منطقه نفوذ هر یک را مشخص کند. در سال 1494 با میانجی‌گری پاپ خط 370 لیگ در غرب جزایر کیپ ورد مرز میان اسپانیا و پرتغال اعلام شد. به این ترتیب که شرق خط به پرتغال و غرب آن به اسپانیا تعلق می‌گرفت. اسپانیا نیز تا سال 1540 کلیه مناطق غرب خط مذکور را به تصرف خود درآورد. تنها حوزه رود آمازون به دلیل گرما و رطوبت طاقت‌فرسا و فلات پاتاگونی در جنوب آرژانتین و سرزمین‌های جنوبی شیلی در منتهی‌الیه جنوب آمریکای جنوبی تا قرن نوزدهم خارج از حاکمیت دو امپراتوری باقی ماند. به جز اسپانیا و پرتغال، فرانسه، هلند و انگلستان نیز اقدام به ایجاد مستعمراتی در آمریکای جنوبی در حد فاصل میان ونزوئلا و برزیل کردند که به دلیل کوچکی سرزمین قابل مقایسه با متصرفات اسپانیا و پرتغال نبودند.

اسپانیایی‌ها هنگامی که به کالیفرنیا و سواحل اقیانوس آرام دست یافتند در برابر خطر رو به افزایش روس‌ها در قرن هجدهم قوای نظامی نیرومندی را برای مقابله با آنان مستقر کردند و به تدریج امپراتوری پهناور آمریکایی خود را نه به صورت یک مستعمره بلکه به عنوان ایالات وابسته به کشور اسپانیا اداره می‌کردند و برای آن نایب‌السلطنه تعیین می‌کردند. نقشه‌برداران و جغرافیدان‌های اسپانیایی برای اولین بار وارد شبه جزیره زیبایی در شمال کوبا شدند که پوشیده از گل و درخت کاج بود. لذا آن را سرزمین گل یا «تررا فلوریدا»[15] نامیدند. پس از آن کاشفین و ماجراجویان اسپانیایی تا سواحل کارولینای شمالی پیش رفتند و در مدت سه سال به دره می‌سی‌سی‌پی، تگزاس و اکلاهما رسیدند. سیاحان دیگر هم به کلرادو و نیومکزیکو، آریزونا، نوادا، کالیفرنیا سفر کردند و همان‌گونه که گفته شد این مناطق به تدریج جزء متصرفات اسپانیا گردید.

 

فرانسه و رویای تأسیس امپراتوری در آمریکای شمالی

پس از کشف قاره آمریکا و آشکار شدن این موضوع که سرزمین جدید هندوستان نیست بار دیگر دریانوردان، سیاحان و کاشفان بر آن شدند تا مسیر یا مسیرهای کوتاهی را برای رسیدن به آسیا بیابند. به منظور کشف و نقشه‌برداری راه‌های دریایی، دریانوردانی از انگلستان و فرانسه عازم سفرهای طولانی و خطرناک شدند. یکی از این دریانوردان یک فرانسوی به نام «ژاک کارتیه»[16] بود که در سال 1534 «گذرگاه شمال غربی»[17] در شمال آمریکای شمالی به او محول شد. کارتیه اقیانوس اطلس را طی کرد و به سواحل نیوفوندلند امروزی رسید. در امتداد سواحل به حرکت ادامه داد تا اینکه به عنوان نخستین اروپایی با عبور از تنگه «جزیره بیه»[18] وارد خلیج و کانال سنت لاورنس امروزی شد. در اینجا وی با سرخپوستان ایروکوئیس روبه‌رو شد. در میان این سرخپوستان داستان‌های بسیاری در مورد وجود پادشاهی ثروتمندی در غرب رایج بود. هنگامی که کارتیه از آنها در مورد نام سرزمینشان پرسش کرد، در پاسخ آن را «کانادا» نامیدند. در زبان سرخپوستان ایروکوئیس کانادا به معنی روستا و دهکده بود و از آن زمان به بعد آن سرزمین کانادا نامیده شد.

پس از کارتیه به تدریج فرانسه نفوذ خود را در آمریکای شمالی افزایش داد و در سال 1540 نخستین نمایندگی تجاری فرانسه در آمریکای شمالی تأسیس شد. مهمترین کالا برای فرانسوی‌ها پوست خز بود و ارزش آن معادل طلا برای اسپانیایی‌ها محسوب می‌شد. اکتشافات کارتیه انگیزه ایجاد امپراتوری در آمریکای شمالی را در ذهن فرانسویان تقویت کرد. در سال 1608 «ساموئل دشامپلن»[19] نخستین سکونت‌گاه همیشگی فرانسویان را در «کبک»[20] امروزی تأسیس کرد. در سال 1682 «روبرت دلاساله»[21] به بخش‌های پایین رود می‌سی‌سی‌پی سفر نمود. او این سفر را تا دهانه رود می‌سی‌سی‌پی در خلیج مکزیک ادامه داد. دلاساله تمام سرزمین‌های حوزه رود می‌سی‌سی‌پی را متعلق به فرانسه اعلام کرد و به احترام پادشاه وقت لوئی چهاردهم این سرزمین‌ها را «لوئیزیانا»[22] نامید.[23] وی شهر سنت لوئیس را در بلندی‌های ایلی‌نوا در ایالت ایلی‌نویز امروزی تأسیس کرد. با این حال افسانه پایه‌گذاری یک امپراتوری آمریکایی توسط فرانسویان هیچ‌گاه جنبه واقعی به خود نگرفت. برخلاف انگلستان، فرانسه به هیأت‌های مذهبی اجازه سکونت در مستعمرات را نداد. تعداد مهاجرین فرانسوی به قاره آمریکا بسیار کمتر از مهاجرین اسپانیایی و انگلیسی بودند.

 

هلند در جستجوی ایستگاه‌های بازرگانی در آمریکا

هلند با وجود مساحت و جمعیت کم اما به دلیل مهارت مردمان آن کشور در دریانوردی به یک قدرت دریایی مهم در اروپا تبدیل شده بود. گسترش سیاست‌های استعماری توسط انگلستان، فرانسه، اسپانیا و پرتغال، هلندی‌ها را نیز وسوسه کرد تا آنها نیز به پیروی از دیگر قدرت‌های اروپایی به ایجاد مستعمره در گوشه و کنار جهان به ویژه در قاره آمریکا مبادرت کنند. هلندی‌ها سرزمین سورینام در آمریکای جنوبی را با نام گویان هلند تحت سلطه خود درآوردند سپس در مجمع‌الجزایر آنیتل (هلند غربی) چند جزیره را با هدف گسترش بازرگانی به زیر سلطه خود درآوردند. به منظور تحکیم موقعیت هلند در آمریکا، این کشور یک دریانورد ماجراجو و سرکش انگلیسی به نام «هنری هودسن»[24] را به استخدام درآورد. او در سال 1609 آب‌های اقیانوس اطلس را برای یافتن گذرگاه شمال غربی در نوردید و به سواحل شمالی ایالات متحد آمریکای امروزی رسید و دهانه وسیع رودی را شناسایی کرد که امروزه به نام خود او رود هودسن نامیده می‌شود و در ایالت نیویورک جریان دارد. وی در امتداد رود هودسن تا قلعه مستحکم «اورانژ» پیش رفت.

هودسن در بازگشت به هلند مورد استقبال قرار گرفت و دولت هلند به پیشنهاد این دریانورد بر کلیه نقاطی که هودسن توسط کشتی پیموده و یا در آن گام نهاده بود ادعای مالکیت کرد. بازرگانان هلند کمپانی هلند نو را تأسیس کردند. در سال 1623 این کمپانی اولین گروه مهاجرین هلندی را به هلند نو فرستاد و تعداد این مهاجرین به دویست نفر بالغ گردید. این مهاجرین در دهانه رودهای هودسن، دولاوار پراکنده شدند. در سال 1626 با خریداری جزیره «منهتن» از سرخپوستان، هلند به یکی از مهمترین ایستگاه‌های بازرگانی در سواحل آمریکای شمالی دست یافت. مهاجرین هلندی از منهتن تا آلبانی (مرکز کنونی ایالت نیویورک) در امتداد رود هودسن مهاجرنشینانی تأسیس کردند. اما هلند نیز همانند پرتغال به دلیل جمعیت و وسعت کم توانایی فرستادن تعداد کثیری مهاجر به خارج از هلند را نداشت و مهاجرنشین‌های هلندی در آمریکای شمالی به دهانه رود هودسن محدود شد.

منهتن در مدت کوتاهی تبدیل به انبار اصلی تجارت پوست هلند در آمریکای شمالی گردید و با تشویق مقامات هلندی شهر آمستردام نو تأسیس گردید. این شهر هسته اولیه بندر نیویورک کنونی بود. به منظور جلوگیری از تهاجم سرخپوستان دیوار محکمی به نام «وال» پیرامون آمستردام نو کشیده شد. وال استریت کنونی در محل دیوار دفاعی هلندی‌ها ساخته شده است.

 

ورود مهاجرنشین‌های انگلیسی در آمریکای شمالی و شکل‌گیری ایالات متحد آمریکا

اگرچه انگلستان بازرگانی ماوراء دریاها را تا قرن 15 گسترش داده بود، پادشاهان انگلستان قدرت اسپانیا و پرتغال را به رسمیت شناختند و به جای رقابت با اسپانیا در دریای کارائیب توجه خود را به اقیانوس اطلس شمالی و سواحل شرقی آمریکای شمالی معطوف کردند. به همین منظور «جات کابوت»[25] را در سال 1497 مأمور کشف سواحل آمریکای شمالی نمودند. وی سواحل نیوفاندلند، نوا اسکاتیا و نیوانگلند را بازدید و نقشه‌برداری کرد. کشفیات وی موجب شرح ادعای مالکیت این سرزمین‌ها از سوی انگلستان شد.[26]

علایق و منافع انگلستان در آمریکای شمالی موجب تحریک انگیزه استعمارگرایی این کشور شد. در طی سده هفدهم چندین مستعمره در امتداد سواحل شرقی آمریکای شمالی تأسیس شد. اولین مهاجرنشین دائمی در سال 1607 به نام جیمزتاون در محل کنونی ایالت ویرجینیا پایه‌گذاری شد. جیمز اول پادشاه انگلستان مهاجرین را به کشف و استخراج معادن طلا، نقره و مس تشویق می‌کرد. دومین مهاجرنشین پلیموت نام داشت که در سال 1620 در مکان فعلی ایالت ماساچوست تأسیس شد.[27] تا سال 1640 در حدود 60000 نفر از مردم انگلستان به آمریکای شمالی مهاجرت کردند. تعدادی از این مهاجرین کشاورزان فقیری بودند که در اثر عدم توانایی پرداخت وام‌هایشان، زمین‌های خود را از دست داده بودند و تعدادی نیز مانند «پیوریتن‌ها» و «کواکرها» به خاطر داشتن عقاید مذهبی خاص در انگلستان مورد آزار و شکنجه قرار می‌گرفتند. این عده در پی کسب آزادی و بیان به آمریکا مهاجرت می‌کردند. پیوریتن‌ها گروهی از پروتستان‌های انگلیسی بودند که در پی جدا کردن کلیسای انگلستان از زیر سیطره کلیسای رم و مذهب پالایش شده از عقاید نادرست بودند. پیوریتن‌ها پیشتاز مهاجرت و سکونت در نیوانگلند بودند. کشتی «می‌فلاور» نخستین پیوریتن‌ها را به آمریکا آورد و آنها را در سواحل خلیج پلیموت در ماساچوست پیاده نمود.

 

تشکیل سیزده مهاجرنشین در سواحل شرقی آمریکای شمالی

چنانکه گفته شد پس از کشف قاره آمریکا، اروپائیان از هر سو به آن قاره پهناور روی آورند. انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها نخست به عنوان بازرگان به آن سرزمین رفتند و به تدریج به تصرف سرزمین‌هایی در آن قاره پرداختند. اختلافات داخلی به خصوص کشمکش‌های مذهبی که در سراسر قرن هفدهم در انگلستان ادامه داشت نیز موجب مهاجرت عده زیادی از انگلیسی‌ها به آمریکا شد. این عده در سواحل اقیانوس اطلس و نزدیکی دریاچه‌های پنجگانه مهاجرنشین‌هایی ایجاد کردند.

مهاجرت به آمریکا برخلاف سایر نقشه‌های استعماری که پیش از آن توسط کشورهای دیگر صورت گرفته بود هیچ‌گونه جنبه رسمی نداشت و از طرف دولت پشتیبانی نمی‌شد. بلکه عملی بود که به دست افراد و دسته‌های غیردولتی به طور آزاد و به میل خودشان انجام می‌گرفت. مثلاً مهاجرنشین‌های «ویرجینیا» و «ماساچوست» به دست دو شرکت غیردولتی به وجود آمد که بودجه آنها از سرمایه‌های خصوصی تشکیل شده بود. سایر مهاجرنشین‌ها مانند نیوهمپشایر، ماین، مریلند، کارولینای شمالی و جنوبی، نیوجرسی و پنسیلوانیا به افرادی از طبقه متوسط و یا اشراف انگلستان تعلق داشت که از سرمایه‌های شخصی خود برای عمران و آبادی سرزمین‌هایی که از طرف پادشاه انگلستان به آنها اعطاء شده بود استفاده کردند و هزینه استقرار و ادامه زندگی کارگران و مستأجران خود را با همان شرایطی که در انگلستان متداول بود متحمل می‌شدند. مثلاً شارل اول پادشاه انگلستان در حدود هفت میلیون جریب (5/3 میلیون هکتار) به «سیسیل کالورت»[28] که به لرد بالتیمور ملقب گردیده بود اعطا کرد که بعدها شهر بالتیمور را به وجود آورد و به همین‌گونه سرزمین‌های «کارولینا» و «پنسیلوانیا» از طرف شارل دوم به افراد دیگری اعطا گشت. این افراد و شرکت‌ها که مالکان زمین شناخته می‌شدند از نظر قانون، مستأجران پادشاه انگلستان بودند که ظاهراً هدایای ناچیزی به او می‌پرداختند. مثلاً «لرد بالتیمور» هر سال دو عدد پیکان و «ویلیام پن» بنیانگذار پنسیلوانیا سالانه دو قطعه پوست سگ آبی برای پادشاه هدیه می‌فرستادند.[29]

برخی از مهاجرنشین‌ها مانند شاخه‌هایی بودند که از مهاجرنشینان اولیه منشعب می‌شدند. مثلاً مهاجرنشین‌های رود آیلند و کانکتیکات به دست مهاجرنشینان ماساچوست که در واقع مؤسس اصلی تمام سرزمین نیوانگلند به شمار می‌روند، به وجود آمدند. یکی دیگر از این موارد مهاجرنشین جورجیا بود که بیشتر بر اساس مساعی خیریه و به دست اشخاص نیکوکار و خیّری مانند «جیمس ادوارد اگلتروپ» و چند نفر دیگر از نیکوکاران انگلیسی تأسیس شد. هدف از این کار این بود که بدهکاران را از زندان‌های انگلستان آزاد کرده و به آمریکا بفرستند تا با تشکیل یک مهاجرنشین سدی در برابر اسپانیایی‌هایی که از طرف جنوب در حال گسترش امپراتوری خود بودند، به وجود آورند. مستعمره «هلند جدید»[30] که در سال 1624 توسط هلندی‌ها به وجود آمده بود چهل سال پس از تأسیس به دست نیروهای انگلیسی افتاد و به نام نیویورک خوانده شد. به این ترتیب تا اواخر قرن هفدهم سیزده مهاجرنشین در سواحل شرقی ایالات متحده آمریکای شمالی امروز شکل گرفتند. تا این زمان هنوز مهاجرنشین‌های منظم و متشکل از حدود سواحل تجاوز نکرده و به داخل قاره آمریکا توسعه نیافته بود. حدود این مهاجرنشین‌ها نیز کاملاً معین نبود. تنها از زمانی که توسعه استعمار و اکتشاف به جانب غرب شروع شد مسأله مرزها موجب مشکلات و اختلافات فراوان گردید. سیزده مهاجرنشین از جنوب به شمال عبارت بودند از: جورجیا، کارولینای جنوبی و کارولینای شمالی، ویرجینیا، مریلند، دلاویر، نیوجرسی، پنسیلوانیا، نیویورک، کانکتیکات، ماساچوست، نیوهمیشایر و رود آیلند.

نگاهی دقیق‌تر به زمینه‌های شکل‌گیری این سیزده مهاجرنشین فرضیه استعماری بودن ایالات آمریکا را بهتر به ما نشان می‌دهد.

 

ویرجینیا

وقتی جانشین ملکه الیزابت، ژاک اول، پسر ماری استوارت در سال 1603 به تخت سلطنت انگلستان نشست، ‌بعداً خود را برای تصاحب تیولی که از ملکه الیزابت بجا مانده بود محق می‌دانست. مدعای او شامل تمامی سواحل اقیانوس اطلس واقع در مدار 34 و 35 درجه، یعنی میان کارولینا در جنوب و نیواسکاتلند در شمال نیز می‌گردید. بنابراین وی در سال 1606 به یک کمپانی سهامدار به نام «ویرجینا کمپانی» امتیازی در مورد سرزمینهای فوق اعطا کرد که این کمپانی در این معامله سود کلانی را بو کشیده بود. این سرمایه‌گذاری که مبلغ آن در آن زمان رقم قابل ملاحظه‌ای به حساب می‌آمد به مشارکت دو شرکت لندن کمپانی و پلیموت کمپانی انجام گرفت.

از اوایل سال بعد، در ماه مه 1607 سه کشتی کوچک متعلق به لندن ـ کمپانی به نامهای گود اسپید[31] و سوزان کنستانت[32] و دیسکاوری[33] در خلیج چزاپیک[34] لنگر انداخت. این بخش ویرجینیا، و حتی محل اولی یعنی «پالیساد»[35] بسیار بجا و خوب انتخاب شده بود.

صدها مهاجر بریتانیایی که به این ترتیب اقیانوس اطلس را پیموده بودند،‌ در شبه جزیره‌ی پستی که بزودی به افتخار ژاک اول پادشاه اول جیمزتاون نامیده شد مستقر گردیدند. سالهای اول بسیار سخت و دشوار بود. از سال 1614 به بعد به هر جهت اوضاع رو به بهبود نهاد. در این هنگام امتیاز تازه‌ی دیگری به کمپانی اعطا شده بود. اولین کشت توتون با موفقیت انجام یافته و برگهای آن در انگلستان خواهان یافته و به بهای غیرمنتظره‌ای به فروش می‌رفت. بزودی کاروانهای تازه‌ای تعداد جمعیت را به بیش از هزار نفر رسانید.

سال 1619 برای آینده سرنوشت‌ساز بود. زیرا این سال با سه حادثه‌ی مهم پیوند خورده بود.

دو حادثه‌ی اول اهمیت جمعیتی داشت. یک کشتی نود دختر را از انگلستان بهمراه آورد. مردها می‌توانستند به شرط پرداخت مخارج مسافرت دخترها، با ایشان ازدواج کنند: برای ازدواج کافی بود که صدوبیست لیور توتون فراهم آورند. از آن پس مستعمره می‌توانست بخودی خود و بدون آنکه فقط بر روی ماجراجویان انگلیسی حساب کند توسعه یابد.

در ماه اوت همان سال، یک کشتی هلندی که در جیمز تاون لنگر انداخته بود برای تقریباً بیست برده‌ی آفریقایی به آسانی مشتری یافت. این امر سرآغاز یک انقلاب اقتصادی و اجتماعی بود. تعداد کارگران قراردادی بسیار کم بود. آنها یا از تمدید قرارداد سرباز می‌زدند یا بازده کارشان چندان رضایت‌بخش نبود. از سوی دیگر توتون‌کاران سفید بزودی دریافته بودند که هرگز موفق به همنشینی و همکاری با سرخ‌پوستان نخواهند شد. بنابراین از این پس این امکان برایشان پیش آمده بود که سخت‌ترین کارها مثل کشت توتون که دیگر اجتناب‌ناپذیر شده بود را بر دوش مطیع‌ترین و رام‌ترین انسانها بیندازند. کشت توتون در سایه‌ی کار یدی این بردگان رام و مطیع چنان ابعادی یافت و چنان سودآورد شد که تعدادی از ملاکین مزارع توتون، سدهای خصوصی ایجاد کردند. به این وسیله برده‌های سیاه‌شان می‌توانستند بسته‌های مال‌التجاره را مستقیماً تا داخل کشتیهایی که به مقصد بریستول می‌رفتند حمل کنند.

سومین حادثه‌ی سال 1619 شاید در مقایسه با دو حادثه‌ی پیشین از اهمیت بیشتری برخوردار بود: در سی‌اُم ژوئیة همین سال در کلیسای جیمزتاون اولین مجمع نمایندگان انگلیسیهای آمریکایی تشکیل گردید. این هیأت قانونگذاری غیر از حاکم و شش مشاورش از بیست ‌و دو «بورژوا» (Burgesse یعنی شهرنشین) تشکیل می‌گردید. این مجمع که «خانه‌ی بورژواها»[36] نامیده شد، شکل اولیه‌ی هیأت مقننه[37] آینده‌ی ویرجینیا بود.

 

ماساچوست

برخلاف اولین مهاجران ویرجینیا که «ماجراجویان» ساده‌ای بیش نبودند، اولین دسته از مهاجران ماساچوست از شدت آزار و ستمهای مذهبی فرار کرده بودند. این عده را «تجزیه‌طلب»[38] می‌نامیدند که جزو یکی از دو شعبه‌ی فرقه‌ی پروتستان پیوریتن به شمار می‌رفت. شعبه‌ی دیگر «نون کنفورمیستها»[39] بودند که همیشه در معرض شکنجه و آزار قرار داشتند.

بعضی از تجزیه‌طلبان در اوایل قرن 17 به هلند گریختند، لیکن چون بسیار انگلیسی مآب باقی مانده بودند، آسایش و آرامش مورد نظر خود را در این کشور بیگانه نیافتند. برخی از ایشان و نیز بعضی دیگر که در انگلستان باقی مانده بودند بر آن شدند تا کانون جدیدی در آمریکا برای خود دست و پا کنند و چنین می‌پنداشتند که خواهند توانست در این قاره‌ی جدید مطابق عقیده و سلیقه‌ی خود زندگی کنند. به این منظور پروانه‌ای از کمپانی ویرجینیا اخذ و پیش‌پرداختی از یک مرکز بازرگانی لندن دریافت کردند. به این ترتیب در شانزده سپتامبر 1620 تعدادی از این زایران ـ (خود را این چنین می‌نامیدند) ـ در بندر پلیموت بر کشتی کوچکی که 180 چلیک ظرفیت داشت و می‌فلاور[40] نامیده می‌شد نشستند. بر اساس آنچه که در پروانه‌ی‌شان پیش‌بینی شده بود مقصد ایشان ویرجینیا بود. لیکن بادهای مخالف کشتی را بسوی شمال بطرف دماغه‌ی کد که آن را در نوزدهم نوامبر مشاهده کردند، راند. بیش از دو ماهی به بررسی ساحل پردختند و بخصوص خلیج وسیعی را که میان دماغه‌ی آن[41] در شمال و دماغه‌ی کد در جنوب، دهان گشوده بود کشف کردند و آخرالامر در 21 دسامبر مصمم به لنگر انداختن شدند.

زائران در این سفر دچار یک مشکل وجدانی گردیده بودند. زیرا می‌بایست برخلاف قانون، قدم بر سرزمینی بگذارند که به مقصد آن مأموریت نیافته بودند. در این موقعیت اضطراب‌‌انگیز وظیفه و عقل بر آنان حکم می‌کرد ‌تا شخصاً خط‌مشی معقول و قاطعی برگزینند. و این کاری بود که چهل و یک تن از مهاجرین با امضای پیمان می‌فلاور[42] پس از فرود آمدن در ساحل انجام دادند. این پیمان‌نامه بعدها زمینه‌ی شیوه‌ی حکومت خودمختاری ایشان شد و سپس کم و بیش مقدمه‌ی روش حکومتی تمامی مستعمرات مجاور گردید.

آخر سر مکانی که برای استقرار انتخاب گردید خلیج کوچکی بود به نام پلیموت که تصادفاً به افتخار کمپانی پلیموت بوسیله‌ی جان اسمیت بر روی نقشه‌ای که در سال 1614 ترسیم کرده بود پلیموت نامیده شده بود. در بهار 1621 تقریباً نیمی از مهاجرین به اضافه‌ی حاکمی که خود را به این عنوان خوانده بود از میان رفته بودند. جانشین وی ویلیام برادفورد مردی لایق، مصمم و مدیری شایسته بود. لیکن استقرار مهاجرین بسیار کند و رشد جمعیتی آن تا مدتی مدید بسیار ناچیز بود. سال 1630 پلیموت هنوز بیش از 300 سکنه نداشت. اما در سال 1640، جمعیتی که در طول خلیج ماساچوست اسکان یافته بود از بیست هزار نفر متجاوز می‌گشت. این جمعیت میان شهرهایی که هر کدام بشکل مستقلی اداره می‌شد پراکنده شده بود.

در طول دهها سال مستعمره‌ی ماساچوست نمونه‌ی بارزی از یک جمهوری پیوریتن گردید که با سخت‌گیری و شقاوت تمام بوسیله‌ی قانونگزاران خود اداره می‌شد. به این ترتیب بود که سال 1644 قانونی بر علیه طرفداران تعمید (باپتیستها) تصویب شد و سالهای 1656 تا 1662 شاهد آزار و ستم نسبت به اعضای فرقه‌ی کویکر[43] گردید که اغلب تحت تعقیب قرار گرفتند، زیر ضربات تازیانه افتادند، به سیاهچالها افکنده شدند و حتی اعدام گردیدند. از میان قلمروهای کشیشی و مذهبی که از سایر قلمروها رفتار بی‌رحمانه‌تری داشت، قلمرو سالم بود. قلمرو اخیر به سبب خشونتهایی که در مورد اشخاص متهم به جادوگری اعمال کرده شهرت غم‌انگیزی کسب کرده است. در 1692 ـ 1691 سی‌ودو نفر به جرم اعمال «شیطانی» اعدام و نوزده نفر از ایشان در گالوزهیل[44] بدار آویخته شدند.

درست همین هنگام، یعنی سال 1691 بود که ماساچوست به موجب امتیاز جدیدی که بوسیله‌ی لندن تحمیل گردیده بود به یک ایالت سلطنتی شامل مین[45] به اضافه‌ی مستعمره‌ی قدیم پلیموت تبدیل گردید. از آن پس دربار انگلستان حاکم ماساچوست را برمی‌گزید. لیکن مجلس عوام همچنان پابرجا بود. اعضای آن بوسیله‌ی مردم انتخاب می‌شدند و نظارت آن بر بودجه حفظ شده بود.

 

رود آیلند[46]

تعصبات کینه‌توزانه‌ی رژیم پیوریتن در ماساچوست و محدودیت آزادی به تعب یک عقیده‌ی مذهبی انعطاف‌ناپذیر از علل اساسی تشکیل سه دولت کوچک همجوار در رود آیلند، نیوهامپشایر و کانکتیکات[47] بود. سکنه‌ای که در درونشان احساس عصیان می‌جوشید، در پی رهایی از تفتیش‌ها و تضییقات مذهبی لاجرم به ترک شهر و دیار و اسکان در مکانی دیگر مبادرت کردند.

مصمم‌ترین و سرسخت‌ترین این نافرمانان شخصی به نام راجر ویلیامز[48] بود که پس از تحصیل در کالج پمبروک[49] (کمبریج)، در فوریه‌ی 1631 در سالم پیاده شده بود. کار کشیشی وی در شهر عموماً با جنب‌وجوش توأم بود و بزودی خصومت و نکوهش حکومت را برانگیخت، زیرا وی در مواعظ خود یادآور می‌گشت که دولت حق دخالت در اینکه مردم چگونه خدا را پرستش کنند ندارد و به این ترتیب شدیداً دولت را از دخالت در معتقدات مذهبی مردم منع می‌کرد؛ به عقیده‌ی وی: «خداوند هرگز خواهان یکسانی مذهب نیست. چنین تحمیلی که بوسیله‌ی دولت اعمال می‌شود (دیر یا زود) بهانه‌ی مناسبی برای جنگ داخلی فراهم خواهد آورد.»[50]

بزودی کار بدانجا کشید که در ژانویه‌ی 1636 به وی دستور دادند که به انگلستان برگردد. لیکن او ترجیح داد که به جنوب بگریزد و با مشکلات فراوان از راه زمینی خود را به خلیج ناراگانست برساند. وقتی دوباره امنیت یافت با چند تن از دوستان کشتزاری بزرگ تشکیل داد تا به قول خودش «آنچه را که در جای دیگر به سبب شیوه‌ای که در پرستش خدا داشتم از دست داده‌ام بدست آورم.» وی این کشتزار را «مشیت الهی» نام نهاد. سایر سکنه که به همان میزان شیفته‌ی آزادی مذهبی بودند، بزودی در همان حدود دست به تأسیس کشتزارهای مشابه مانند پورتس ماوث[51] و نیوپورت[52] زدند.

استقلال این کشتزارها، چون در انزوا و برخلاف میل مقامات قانونی ایجاد گردیده بودند، ناپایدار بود. به همین جهت راجر ویلیامز در 1642 به انگلستان رفت تا اجازه‌نامه‌ی رسمی دریافت کند و به این وسیله برای شهرهای جدید اجازه‌ی تشکیل حکومتهای قانونی کسب کند. وی این اجازه‌نامه را تحصیل کرد. آنگاه در سال 1644 یک امتیاز سلطنتی جدید، وجود یک مستعمره‌ی مجزا و مستقل به نام «پروویدنس پلان‌تیشن این ناراگانست‌بی»[53] را به رسمیت شناخت.

بطوری که انتظار می‌رفت این مؤسسه از همان آغاز مصمم در راه آزادی مذهب گام برداشت، بخصوص اینکه سکنه‌ی آن اغلب عضو فرقه‌های گوناگون بودند و همگی با استقرار یک کلیسای رسمی مخالفت داشتند.

 

نیوهامپشایر[54]

در نوامبر 1637 یک‌سال پس از تبعید راجر ویلیامز، کشیشی دیگر به نام عالی‌جناب جان‌ویل‌رایت[55] به خاطر «فتنه و اهانت» از ماساچوست طرد گردید. لیکن در حوالی شمال که چند کلبه‌ی ماهیگیری وجود داشت پناه گزید. وی به یاری چند تن فراری و پناهنده‌ی دیگر شهر کوچک اگزه‌تر[56] را در سال 1638 کنار رودخانه‌ی پیسکاتاکا[57] بنیاد نهاد. چند سال بعد پیوریتنهای ماساچوست به استناد یک اجاره‌نامه‌ی پیشینی نسبت به شهر اگزه‌تر و شهرکهای کوچکی که پیاپی در آن حوالی تشکیل می‌شد ادعای مالکیت کردند. این امر مقدمه‌ی منازعات پایان‌ناپذیری گردید که هم در ماساچوست و هم در دادگاههای انگلستان مطرح می‌شد. بالاخره در سال 1679 دربار انگلستان استقلال مستعمره را با حکومت و مجلس نمایندگان مخصوص به خود به رسمیت شناخت.

 

کانکتیکات

اولین دسته‌ی مهاجران ماساچوست که به داخل قاره سرازیر شده و خود را بدست حوادث سپردند، از حاصلخیزی دره‌ی رودخانه‌ی کانکتیکات دچار حیرت شدند. در سال 1635 عالی‌جناب توماس هوکر[58] کشیش کلیسای نیوتاون از دیوان‌عالی خلیج ماساچوست اجازه گرفت که با بعضی افراد قلمرو خود در آن محل استقرار یابد. اواخر سال بعد اولین خانه‌های چوبی سه شهری که در حاشیه‌ی رودخانه ردیف گردیدند بنا شد؛ سه شهر فوق عبارت بودند از: ویندسور[59]، هارت‌فورد[60]، و درفیلد.[61] بعد از چندی مشکل اداره‌ی امور مشترک این شهرها مطرح گردید. در ژانویه‌ی 1639، آزادمردانی که جدیداً در شهرهای فوق سکنی گزیده بودند به رهبری کشیش خود و به انگیزه‌ی آزادیخواهی در هارتفورد گرد آمده و موافقت‌نامه‌ی مشترکی تنظیم کردند که شبیه یک قانون اساسی واقعی در یازده ماده بود. نام آن را نیز قانون اساسی (Fundament-al) نهادند. این قانون حتی قدرتها و اختیارات مجلس یا دیوان عالی را با ذکر جزییات تشریح می‌کرد. اقدام مذکور مؤید نیاز عمیقی است که اولین مهاجران انگلیسی آمریکا در مورد داشتن یک حکومت قانونی و منظم احساس می‌کردند که قادر به حمایت از آنان در امور روزانه باشد و از حقوق آنان بعنوان یک انسان جانبداری کند و مدیرت مؤثری را اعمال سازد.

با وجود این دسته‌ی دیگری از مهاجران که این بار مستقیماً از انگلستان آمده بودند برای زمانی کوتاه در بوستن لنگر انداخته و سپس دماغه‌ی کد را دور زده و امتداد ساحل رود آیلند را پیموده و بندر کوچک نیوهاون را بنیاد نهادند. در سال 1662 یک امتیاز رسمی سلطنتی که بطوری استثنایی آزادیخواهانه بود، مستعمره‌ی داخلی و این مستعمره‌ی ساحلی را تحت یک حکومت متحد قرار داد.

 

مریلند[62]

در دسامبر 1633 دو کشتی به نامهای «آرش»[63] و «کولومب»[64] انگلستان را با صد سرنشین مهاجر که بعضی کاتولیک و برخی دیگر پروتستان بودند ترک گفت. مقصد آنان مصب پوتوماک در خلیج چزاپیک بود. این مهاجران در رأس خود کاتولیک متهمی به نام لئونار کالور[65] را داشتند که برادر کوچک مبتکر این برنامه بود و شخص دیگری به نام لرد بالتیمور[66] که پادشاه شارل اول مالکیت قسمتی از سرزمین واقع در شمال ویرجینیا را به وی بخشیده بود.

کاتولیکهای انگلستان نیز که آزار و ستم دیده بودند آرزو داشتند آزادانه در آن سوی اقیانوس اطلس به اعمال مذهبی خود بپردازند. به این ترتیب اولین شهرک مستعمره‌ی جدید به نام «سنت‌ماریز»[67] بنیاد نهاده شد. سایر شهرها نیز بلافاصله پس از آ‌ن پدید آمدند. لیکن شهر بالتیمور که در آینده نقش مهمی بر عهده داشت در سال 1729 بوجود آمد.

بنا به درخواست خانواده‌ی «مالک» مواد و شرایط مذهبی ملحوظ در این امتیاز بسیار سخاوتمندانه و منطبق با موازین آزادیخوهانه بود، از این رو مریلند برای کلیه‌ی مهاجرین با هر مذهبی پناهگاه مناسبی محسوب می‌گشت. به علاوه اکثریت مهاجران که صنعتگر و کارگر بودند از همان ابتدا به مذهب پروتستان گرویدند و حال آنکه نجیب‌زادگان، کاتولیک باقی ماندند. خوش‌رفتاری و اجازه‌ی انجام اعمال مذهبی در فرمان مشهور مدارای مذهبی[68] که در 21 آوریل 1649 صادر گردید تصریح شده بود.

در این قانون به صراحت آمده بود که:

«... چنین مقرر می‌دارد که هیچ فرد یا افراد این ایالت که بر عیسی مسیح معتقد و بر ایمان خویش معترف است، از این پس به هیچ عنوان بخاطر اجرا یا به هنگام فرایض مذهبی، مورد مزاحمت، ستم و آزار قرار نگیرد و نیز به هیچ طریق ملزم به انجام اعتراف یا اجرای اعمال سایر مذاهب بر خلاف تمایل شخصی‌شان نشوند»

این سیاست‌ مدارا نوسانات بسیاری بخود دید. به هنگام بقدرت رسیدن کومول و کله‌گردها به سال 1654 قانون مدارا لغو[69] و انجام فرایض مذهب کاتولیک در مستعمره ممنوع اعلام شد. مهاجرین مریلند پس از یک دوره آزادی مذهبی دوباره در طول رژیم پادشاه گیوم و ملکه ماری با سالهای بسیار سختی روبرو شدند. کلیسای آنگلیکان دوباره برقرار گشت و همه‌ی مهاجرین با هر مذهبی ناگزیر به پرداخت مالیات کلیسا شدند. به این ترتیب بسیاری از خانواده‌های کاتولیک به مستعمره‌ی مجاور، یعنی پنسیلوانیا کوچیدند و در آنجا ویلیام‌پن[70] و کویکرهای او به ایشان اجازه دادند تا آزادانه به انجام فرایض دینی خود بپردازند.

 

کارولینای شمالی ـ کارولینای جنوبی

در سال 1653 گروه کوچک و متهوری از ساکنین ویرجینیا بسبب نارضایی از محیط یا به انگیزه‌ی نوگرایی، تصمیم گرفتند خود را به دست حادثه سپرده و در نقطه‌ی دوردستی در جنوب قاره مستقر شوند. بنابراین بدون آنکه اجازه‌نامه یا امتیازی در اختیار داشته باشند در حاشیه‌ی رود چووان[71] سکنی گزیدند. این مهاجران بلافاصله پس از استقرار از درختهای کاج که در پیرامون‌شان فراوان بود به ساختن قیر و قطران که برای تعمیر یا ساختن کشتیهای چوبی بسیار ضروری بود پرداختند.

ده سال بعد پس از بازگشت استوارتها به قدرت، استیلای استعماری رسماً در این ناحیه آغاز گشت. به این ترتیب که چارلز دوم لرد کلارندون[72] و دوک آلبه مارل[73] و شش نفر نجیب‌زاده دیگر را که او را در بازگشت به سلطنت یاری کرده بودند با اعطای امتیازی که به موجب آن حق مالکیت سرزمین وسیعی را در جنوب و غرب ویرجینیا به ایشان اعطا می‌کرد پاداش داد. تردیدی نیست که آنها نیز بدون درنگ نام این مستعمره را به افتخار ولی‌نعمت خویش کارولینا نهادند. این امتیاز نیز از همان قماشی بود که قبلا به «لرد صاحب» بالتیمور اعطا شده بود.

اولین گروه مهاجران در سال 1670 از کشتی پیاده شده و در کنار رودخانه‌ی اشلی[74]، در جنوب کارولینا مؤسسه‌ای تأسیس کردند. دو سال بعد تشکیل چارلستون تحقق پذیرفت. البته این دهکده بتدریج و با تأنی توسعه یافت. لیکن در سایه‌ی مهاجرتهای مداومی که از مبدأ جزیره‌ی بارباد[75] انجام می‌گرفت در حال پیشرفت بود. بعلاوه پیش از لغو فرمان نانت (1685) و بیشتر پس از لغو این فرمان، هوگنوها[76] که در معرض شکنجه و آزار قرار گرفته بودند در جستجوی آزادی مذهبی به این بندر آمدند و از این آزادی برخوردار گشتند. اما مدیریتی نامطلوب و مزاحم در این شهر اعمال می‌شد. به همین جهت چند سال در ناآرامی سپری شد و حتی طوفان طغیانی نیز از سوی اهالی سر برداشت. گروهی از مخالفین به شاه توسل جستند که آخرالامر در سال 1729 به تقسیم مستعمره به دو ایالت کارولینای شمالی و کارولینای جنوبی انجامید. هر یک از این مستعمرات حکومتی جداگانه داشت که حاکم آن از سوی پادشاه انتخاب می‌گردید.

 

نیویورک

مستعمرات انگلیسی که در شمال و جنوب هلند نو، یعنی شمال رودخانه‌ی هودسن و جنوب رودخانه‌ی دولاوار واقع بود طبعاً دخالت رقبای خطرناک را درست در قلب این ساحل طولانی اقیانوس اطلس که امتیازات پادشاهی تمامی آن را مایملک دربار انگلیس ملحوظ داشته بود، برنمی‌تافت و لندن یکسره در کمین این فرصت بود تا حقوق مورد ادعای سابق خویش را دوباره جاری و مسجل کند. به علاوه پیشرفت و رونق مؤسسه‌ی بازرگانی هلندی در ساحل رود هودسن و ثروت حاصله از نیوآمستردام واقعاً آزاردهنده بود. عامل قدرت بالقوه‌ی این مستعمره‌ی بیگانه نیز تهدید مسلمی برای آینده محسوب می‌گشت.

در سال 1664 وقتی در اروپا جنگ میان انگلستان و هلند درگرفت فرصت مطلوب بدست آمد. یک ناوگان عظیم انگلیسی بلادرنگ در مدخل بندر آمستردام نو پدیدار شد. حاکم فعال و پرشور هلندی پطروس استویی‌وزان[77] خیال مقاومت داشت. لیکن وسایل دفاعی ناچیز بود و به توصیه‌ی مشاوران از مقاومت منصرف شد و به تسلیمی تن در داد که نابودی تمامی هلند نو را موجب گشت. انگلستان یکباره به موجب عهدنامه‌ی بره‌دا[78] (1667) بی‌هیچ قید و شرط از مین گرفته تا کارولینای جنوبی مالک و یکه‌تاز ساحل اقیانوس اطلس گردید.

چارلز دوم که به چنین موفقیتی دست یافته بود خود را موظف دید تا سرتاسر سرزمین واقع میان رود کونکتیکات و دولاوار را به برادر خود ژاک، دوک آویورک ببخشد. در همین زمان آمستردام نو نیز به افتخار دوک مذکور نیویورک نامیده شد.

پس از این فرصت کوتاه در سال 1672 دوباره جنگی میان هلند و انگلستان درگرفت. هلند نو بطور موقت به هلند مسترد گردید. لیکن پانزده ماه بعد انگلستان برای همیشه مالکیت آن سرزمین را به موجب معاهده‌ی وست‌مینستر به چنگ آورد.

 

نیوجرسی[79]

امتیازی که در سال 1664 بوسیله‌ی شارل دوم به برادرش ژاک، دوک آویورک اعطا شده بود شامل سرزمینی بود که اکنون نیوجرسی نامیده می‌شود. این سرزمین در آن هنگام با عده‌ی کمی از مهاجران هلندی که بتازگی در آن مستقر شده بودند قابل سکونت بود. دوک آویورک عنوان مالکیت خود را به دو نفر از دوستانش، سر جان برکلی[80] و سر جورج کارترت بخشید. به این ترتیب بود که شهرهای نیوارگ[81] و الیزابت بنیاد نهاده شدند.

 

دولاوار

سومین مستعمره‌ای که در سال 1664 از چنگ هلندیها ـ که خود آن را از سوئد گرفته بودند ـ بیرون آورده شد و در بخشی جنوبی‌تر قرار داشت دولاوار بود که در سال 1702 به افتخار بارون دولاوار[82] اولین حکمران ویرجینیا چنین نامگذاری شده بود. در سال 1682 دوک آویورک این سرزمین کوچک را به ویلیام ‌پن واگذار کرد و نماینده‌ی این شخص به نام «سه کنت‌نشین دلاوار» بر آن حکومت راند. تا هنگام بروز انقلاب آمریکا، دولاوار مِلک خانواده‌ی پن بشمار می‌آمد.

 

پنسیلوانی

در سال 1681 چارلز دوم به یکی از اعضای بلندپایه‌ی «جامعه‌ی دوستان» (معروف به کویکرها) موسوم به ویلیام پن، مالکیت بخش عظیمی از سرزمینی را که در جنوب مستعمره‌ی نیویورک قرار داشت اعطا کرد. این سرزمین که از نظر جنگل بسیار غنی بود نام پنسیلوانیا (جنگل پن) بخود گرفت. پادشاه با این اقدام و بذل و بخششی که بعمل آورد از دین بزرگی که در قبال پدر این مرد بر گردن داشت به سهولت رهایی یافت.

ویلیام پن نیز مثل لرد بالتیمور در زمان خویش،‌ پس از آنکه طلب پدری را بدین‌ ترتیب وصول کرد، قصد آن داشت که محلی به منظور پناه‌دادن هم‌کیشان آزاردیده‌ی خود فراهم آورد و همان سال اولین کاروان کویکرها را براه انداخت و اینان در دهکده‌های نیوکاسل[83] و آپلند[84] در خلیج کوچک دولاوار که یادگار دوران استعماری سوئدی بودند، مستقر گردیدند.

سال بعد ویلیام‌ پن شخصاً به همراهی صد تن از هم‌کیشان، اقیانوس اطلس را پیمود. وی از رودخانه‌ی دولانوار عبور کرد و تا ملتقای رود شوئیل کیل[85] پیش رفت. در همانجا بود که فیلادلفیا[86] [«شهر محبت برادرانه»] را بنیاد نهاد، بنیادی که در آن زمان از فکری بلندپرواز مایه می‌گرفت. کویکرها که واقعاً شهرساز بودند، زمینها را به قطعاتی منظم تقسیم کردند، بنحوی که هر خانه‌ای در میان باغی بزرگ قرار می‌گرفت. گذرگاهها نیز که با ریسمان خط‌کشی شده بودند، خیابانهای وسیع و مستقیمی را تشکیل می‌دادند و شرایط یک پایتخت مناسب برای آینده فراهم آمده بود.

اولین کوشش پن این بودکه مجموعه‌ی قوانینی تنظیم کند که با حفظ جوانب آزادی، یک حکومت سالم و عادلانه را تأمین نماید.

 

جورجیا

آخرین مستعمره از سیزده مستعمره‌ای که بعداً برای اولین‌بار کشورهای متحده را تشکیل دادند، جورجیا نامیده می‌شود. این مستعمره را یک ژنرال انگلیسی به نام جیمز اوگله تورپ[87] تشکیل داد. این مرد که از شخصیتی مبتکر و قوی برخوردار بود کاملاً از نزدیک و با دقت‌نظر خاصی توسعه‌ی دوازده مستعمره‌ی پیشین را پی‌گیری کرد. وی با بنیاد نهادن مستعمره‌ی سیزدهم تصور می‌کرد که می‌توان با استفاده از تجارب گذشته و با احتراز از اشتباهات قدیم مستعمره‌ای نو تأسیس کرد. این شخص از حسی بشردوستانه برخوردار بود که در آن زمان عمومیت نداشت. از این رو با مشاهده‌ی اینکه بسیاری از سکنه‌ی بیچاره به موجب قوانینی که به نظر وی ناقص بودند و بخاطر قرض به زندان افتاده‌اند سخت دچار حیرت بود. از این رو می‌اندیشید که باید به رهایی آنان همت گماشت و به آنان در سرزمین آمریکا که یک موهبت الهی است فرصت زیستن داد. عامل مساعد دیگری که رشد جمعیت را در این مستعمره می‌توانست فراهم آورد پروتستانهای آلمانی بودند که در کشور خود در معرض آزار و شکنجه قرار داشتند. بالاخره ژنرال اوگله تورپ دریافته بود که در این اوضاع عدم مالکیت ارضی که در دو ایالت کارولینا و ایالت فلوریدای اسپانیا حکمفرماست فصت مناسبی برای ایجاد یک مستعمره‌ی انگلیسی وجود دارد تا به رفع هر نوع خطر تجاوز از سوی جنوب کمک کند.

به این ترتیب اوگله ‌تورپ همراه با سایر امتیازات،‌ فرمانی از دربار اخذ کرد که تسلط او را بر اراضی مورد نظرش، مسجل می‌کرد. این سرزمین‌ها مجموعاً به افتخار پادشاه که امتیاز را اعطا کرده بود جورجیا نامیده شد.

بنابراین در سال 1633، اوگله تورپ با صد زندانی مقروض که از زندان آزاد شده بودند و عده‌ای از اهالی سالزبورگ، سوئد، وود[88]، هایلند[89] و حدود صد زن، بسوی آمریکا بادبان برافراشت.

وی در مصب رودخانه‌ی ساوانا لنگر انداخت و در این مکان شهری به همین نام تأسیس کرد. کاروانهای بعدی بزودی به این شهر امکان رشد و پیشرفت ارزانی داشتند.

 

دوران استعمار

سال‌های میان 1600 تا 1776 را می‌توان دوران استعمار ایالات متحد از سوی انگلستان نام‌‌گذاری کرد. طی این دوران به تدریج مهاجرنشین‌هایی در سواحل شرقی آمریکا شکل گرفت و دامنه آنها آهسته آهسته به سوی مغرب گسترش یافت. در این دوران تحولات ژرفی در داخل مهاجرنشین‌ها اتفاق افتاد که زمینه‌ساز جنگ‌های استقلال و تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بعدی در آمریکا بود. از جمله:

 

  • اختلاط فرهنگ‌های مختلف؛
  • رونق بازرگانی در نیوانگلند (ایالت‌های شمالی) و توسعه کشاورزی در ایالت‌های جنوبی در مهاجرنشین‌های نیوانگلند (ماساچوست، نیوهپشایر، کانکتیکات و رود آیلند)؛
  • گسترش و توسعه مدارس و دانشگاه‌ها؛
  • عصر آزادی مطبوعات شهری؛
  • واگذاری تدریجی اختیارات مهاجرنشین‌ها و مستعمرات.

 

شعله‌ور شدن انقلاب آمریکا

در طول سده هفدهم، سیزده مهاجرنشین در سواحل شرقی آمریکای شمالی و در کنار اقیانوس اطلس شکل گرفتند. مهاجرنشین‌های انگلیسی موظف بودند که فراورده‌ها و مواد اولیه تولیدی خود را منحصراً به بازرگانان انگلیسی بفروشند و نیز وظیفه داشتند که فقط کالای انگلیسی را خریداری و مصرف کنند و چون این کار موجب زیان آنان می‌شد کم‌کم زمینه نارضایتی مهاجرنشین‌ها گردید.

در همین اوضاع دولت انگلستان که به دلیل شرکت در جنگ‌های داخلی و خارجی مقروض شده بود برای بدست آوردن درآمد، قانونی از پارلمان گذرانید (1765) که به موجب آن احکام کلیه دادگاه‌ها باید منحصراً بر روی اوراق مخصوص دارای تمبر نوشته شود و بهای این اوراق می‌باید عاید خزانه دولت گردد. این قانون که «قانون مالیات تمبر» نامیده شد مایه بروز اختلاف میان انگلستان و مهاجرنشین‌های انگلیسیِ آمریکا گردید که شانزده سال دوام یافت و هنگامی که دولت انگلستان مقرر داشت که بازرگانی مهاجرنشین‌ها باید منحصراً به وسیله کشتی‌های انگلیسی انجام شود، مهاجرنشین‌ها سر به شورش برداشتند.

پارلمان انگلیس برای رفع شکایت مهاجرنشین‌ها مالیات تمبر را لغو کرد، اما دولت انگلستان بر چای و برخی از کالاهای دیگر مانند آهن، کاغذ، شیشه و رنگ که از انگلیس به آمریکا صادر می‌شد، تعرفه گمرکی گزافی بست. مهاجرنشین‌ها به مقاومت برخاستند و خریدن کالاهای انگلیسی را تحریم و حتی چند کشتی انگلیسی را غرق کردند. جورج سوم پادشاه انگلستان از این پیشامد خشمگین شد و به قوای نظامی خود دستور داد تا به بندر بوستون حمله کنند. جنگ مهاجرنشین‌های انگلیسی با سپاهیان انگلیسی که از سال 1775 آغاز گردید، هفت سال ادامه یافت.

در حین جنگ «بنجامین فرانکلین» که از آزادی‌خواهان و دانشمندان بزرگ آمریکا بود به فرانسه رفت و آن دولت را به حمایت از شورشیان آمریکا برانگیخت و آتش جنگ مستعمراتی را میان انگلیس و فرانسه روشن ساخت. «جورج واشینگتن» سردار معروف آمریکایی به کمک سپاهیان فرانسه قسمت عمده‌ای از قوای انگلیس را مجبور به تسلیم کرد و فرانسویان هم در آب‌های اطراف هندوستان نیروی دریایی انگلستان را شکست دادند و دولت انگلستان ناگزیر تقاضای صلح نمود.

معاهده صلح در سال 1783 در قصر ورسای پاریس بسته شد. به موجب این معاهده مهاجرنشین‌های انگلیسی مستقل شدند و از ترکیب آنها کشورهای متحد آمریکای شمالی به وجود آمد. استقلال ایالات متحد آمریکا گذشته از ایجاد یک کشور مستقل جدید، ضعف انگلستان را آشکار ساخت و همچنین در فرانسه دو تأثیر بزرگ داشت. یکی آن که سربازان فرانسوی که به آمریکا رفته بودند بعد از مراجعت افکار آزادی‌خواهانه ملت آمریکا را در فرانسه انتشار دادند و به تدریج مردم را به کسب آزادی تشویق و تحریک نمودند و دیگر آنکه شرکت فرانسه در جنگ باعث شد که آن دولت دست به استقراض بزند و لوئی شانزدهم برای دریافت اعتبار جدید ناگزیر به تشکیل مجلس طبقات عمومی شد. به طوری که در تاریخ فرانسه آمده است همین امر موجب بروز انقلاب فرانسه گردید.

 

جنگ انقلابی[90]

جنگ‌های استقلال و رهایی‌بخش مردم آمریکا که منجر به استقلال مهاجرنشین‌های سیزده‌گانه و تشکیل ایالات متحد آمریکای امروز شد را «جنگ انقلابی» نامیده‌اند. برخی از صاحبنظران با دادن چنین عنوانی به جنگ‌های آزادی‌بخش و استقلال‌طلبانه مخالفند. اما گروهی نیز جنگ‌های استقلال‌ آمریکا را تنها یک درگیری و جنگ برای کسب استقلال نمی‌‌دانند بلکه آن را فراتر از یک منازعه عادی برای کسب استقلال دانسته‌اند. به نظر گروه دوم به دلیل دگرگونی‌های اساسی که در نظام ارزشی و حکومتی کشور جدید‌التأسیس پدید آمد و این تغییرات از یک پشتوانه فکری و با خشونت و جنگ همراه شد می‌توان جنگ استقلال یا جنگ انقلابی یا انقلاب نامید.

جنگ انقلابی به طور ویژه به درگیری‌ها و منازعاتی گفته می‌شود که با هدف بدست آوردن استقلال کامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی میان مهاجرنشین‌های انگلیسی در آمریکای شمالی و ارتش استعماری انگلستان روی داد و سرانجام منجر به آزادی و استقلال ایالات متحد آمریکا شد. این جنگ در 19 آوریل 1775 آغاز شد و با امضای پیمان صلح پاریس در 3 سپتامبر 1783 به پایان رسید.

ریشه‌های نظری و فکری انقلاب آمریکا بسیار ژرف بوده و در راستای تحولات و دگرگونی‌های فکری پس از رنسانس در اروپا بوده است. گسترش اندیشه دموکراسی و حکومت مردم‌سالار به ویژه پس از قرن هفدهم در اروپا به تدریج به آن سوی اقیانوس اطلس و مهاجرنشین‌های آمریکای شمالی نیز سرایت کرد. نظریات دانشمندانی چون «ژان ژاک روسو»[91] و «جان لاک»[92] درباره حقوق مردم، آزادی، تفکیک قوا و حکومت مردم‌سالار موجب بیداری اندیشه مردم ساکن در مهاجرنشین‌ها شد و به تدریج اندیشه استقلال و ضد استعماری را در میان مردم شایع کرد. خودمختاری نسبی بدست آمده در سده هفدهم نیز موجب تشدید اندیشه‌های آزادی‌خواهانه در مهاجرنشین‌ها می‌شد. روحیه و فرهنگ مناطق سرحدی و مرزنشین که توأم با روح آزاداندیشی، قناعت، بردباری و سخت‌کوشی بود نیز کمک شایان توجهی به عقیده استقلال‌طلبی و تشکیل حکومت مستقل در آمریکا می‌کرد. از سوی دیگر تحولات ژرف و زیربنایی درون مهاجرنشین‌ها نظیر توسعه آموزش همگانی و عمومی، توسعه دانشگاه‌ها، آزادی مطبوعات نیز سهم بسزایی در وقوع انقلاب آمریکا داشت.[93]

پس از سال 1751 انگلستان تلاش‌های خود را در جهت تحکیم و تثبیت کنترل خود بر حکومت و تجارت مهاجرنشین‌های آمریکای شمالی تشدید کرد. در آن سال انگلستان نخستین قانون مربوط به تنظیم کشتیرانی میان انگلستان و مهاجرنشین‌های آمریکای شمالی را تصویب و صادر نمود. این قانون که در سال‌های بعد چندین قانون دیگر بر آن افزوده شد موجب بروز نظریات موافق و مخالف در مهاجرنشین‌ها شد.

با گسترش اعتراضات در سال 1767 پارلمان انگلستان قانون تمبر را لغو کرد و قانون مالیات بر واردات شکر را تعدیل کرد. اما عمر این تحولات مثبت کوتاه بود. در همان سال «چارلز تاونز هند» وزیر خزانه‌داری انگلستان طرحی را به پارلمان ارائه داد که بر اساس آن با گرفتن عوارض مالیاتی بیشتر از کالاهای وارداتی از آمریکا بار مالیات مردم انگلستان را سبک کند. در مقابل تعرفه گمرکی کالاهای صادراتی انگلستان به مهاجرنشین‌های آمریکایی از قبیل کاغذ، شیشه، قلع و چای را کاهش داد. به دنبال تصویب این قانون بار دیگر ناآرامی مهاجرنشین‌ها را فرا گرفت. شدت ناآرامی‌ها در بوستون بیش از شهرهای دیگر بود. وجود نیروهای مسلح انگلیسی در شهر بوستون خود به خود موجب بروز ناراحتی و هرج و مرج بود تا اینکه سرانجام پس از 18 ماه کشمکش روز 5 مارس 1770 آتش درگیری میان مردم و نیروهای انگلیسی به شدت زبانه کشید. درگیری که با پرتاب گلوله‌های برف از سوی چند بچه به سوی سربازان انگلیسی آغاز شده بود به صورت حمله‌های نامنظم در گوشه و کنار شهر درآمد. در این میان ناگهان صدای شلیک گلوله‌ها بلند شد و بلافاصله جسد سه نفر بر روی برف‌های خیابان نقش بر زمین شد. این واقعه به «قتل عام بوستون»[94] معروف شد و در تاریخ ثبت شد. به دنبال این حادثه پارلمان انگلستان دست به عقب‌نشینی تاکتیکی زد و قانون تاونزهند را به جز در مورد چای لغو کرد.

در سال 1773 کمپانی هند شرقی انحصار صدور چای به مستعمرات انگلستان به ویژه آمریکای شمالی را بدست آورد. اما مالیات سنگینی که براساس قانون «تاونزهند» از چای گرفته می‌شد موجب شد مردم مهاجرنشین‌ها، خرید چای وارده توسط کمپانی هند شرقی را تحریم کنند و پس از سال 1770 معاملات غیر مجاز چای به قدری رواج پیدا کرد که تقریباً نود درصد چای مصرفی مردم از خارج و بدون پرداخت عوارض گمرکی وارد می‌شد. کمپانی هند شرقی مجبور شد که چای را با قیمتی به مراتب پایین‌تر از قیمت معمول به فروش برساند و در نتیجه قیمت چای به قدری تنزل کرد که حتی کار قاچاق به کسادی رسید و بازرگانان آزاد مستعمرات با خطر ورشکستگی و نابودی مواجه شدند. مردم و میهن‌پرستان آمریکایی خواستار استعفای کارکنان و نمایندگان کمپانی هند شرقی در بوستون شدند، اما در بوستون نمایندگان هند شرقی از دادن استعفا امتناع ورزیدند و با پشتیبانی فرماندار محل، تصمیم گرفتند که اولین محموله چای را که به بندر وارد شود، بدون توجه به مقاومت مردم تخلیه کنند. پاسخ میهن‌پرستان به رهبری ساموئل آدامس به این تصمیم شورش و انقلاب بود. در شب 16 دسامبر 1773 عده‌ای که لباس سرخپوستان قبیله «موهاک» را پوشیده بودند به سی فروند کشتی که تازه به بندر رسیده بود، وارد شدند و صندوق‌های چای را به دریا پرتاب کردند.[95]

به دنبال حوادث بوستون بریتانیا که به تدریج در مقابل انقلابیون و آزادی‌خواهان احساس ضعف می‌کرد در سال 1774 یک سلسله مقررات به نام «غیر قابل تحمل»[96] را تصویب کرد. یکی از این مقررات لایحه بندر بوستون بود.

در سپتامبر 1774 رهبران برجسته مهاجرنشین‌ها در اولین کنگره سراسری در شهر فیلادلفیا گردهم آمدند. در این کنگره به تصویب رسید تا زمان لغو قوانین استعماری، کلیه عملیات بازرگانی اعم از صادرات و واردات با انگلستان متوقف گردد. در همین کنگره گروهی از شرکت‌کنندگان خواستار استقلال کامل آمریکا از انگلستان شدند.[97]

به دنبال برگزاری کنگره فیلادلفیا، اوضاع روز به روز وخیم‌تر شد. به منظور کنترل اوضاع به ویژه در بندر بوستون که به جای بازرگانی، تبدیل به یک مرکز فعالیت‌های سیاسی شده بود انگلستان ژنرال «گیج»[98] را با گروهی از سربازان در پادگان بوستون مستقر کرد. ژنرال گیج مأمور اجرای قوانین «سرکوبی متجاسرین» بود، در این ایام خبر رسید میهن‌پرستان ماساچوست در شهر کنکورد در 32 کیلومتری بوستون به جمع‌آوری و انبار کردن اسلحه و مهمات مشغول هستند. ژنرال گیج در 18 آوریل 1775 گروهی از نظامیان تحت امر خود را مأمور اشغال و مصادره انبارهای مزبور نمود. ضمناً دستور داد که «ساموئل آدامس» و «جان هنکوک»[99] از رهبران استقلال‌طلب را نیز دستگیر کرده و برای محاکمه به انگلستان بفرستند. سربازان انگلیسی پس از یک شب پیاده‌روی به دهکده «لگزینگتون»[100] رسیدند که ناگهان در پگاه به یک دسته پنجاه نفری از جنگجویان مسلح و میهن‌پرستان داوطلب برخورد کردند. تنها یک لحظه تردید میان دو طرف حاصل شد و ناگهان فرمان حمله از دو طرف بلند شد و در میان این جار و جنجال صدای شلیک گلوله‌ای در فضا طنین انداخت. با شلیک این گلوله جنگ انقلابی آغاز شد.[101]

در روزهای اول، جنگ به نفع آزادی‌خواهان پیش نمی‌رفت. با این حال، در ماه جولای 1776 دومین کنگره سراسری مهاجرنشین‌ها در فیلادلفیا تشکیل شد. در این کنگره «اعلامیه استقلال»[102] آمریکا به تصویب رسید. در همان حال کنگره، فرماندهی نیروهای آمریکا را به سرهنگ جرج واشینگتن سپرد. نیروهای مسلح آمریکا در آغاز جنگ دارای 18000 نفر نیرو و 50 فروند کشتی بود در حالی که نیروهای انگلیسی بالغ بر 30000 نفر نیرو و 468 فروند کشتی جنگی در اختیار داشتند.

فرانسه که از سال 1763 از انگلستان شکست خورده بود همواره در انتظار فرصت برای گرفتن انتقام بود و اینک که فرصت خوبی برای این کار فراهم شده بود. فرانسه علاقه شدید خود نسبت به استقلال آمریکا را پنهان نمی‌کرد و در نتیجه از ابتدای جنگ به طور کامل از آمریکا پشتیبانی کرد. اما از مداخله مستقیم در جنگ و رویارویی با نیروهای انگلیسی ابا داشت. بنجامین فرانکلین دانشمند و سیاستمدار نامی آمریکایی به فرانسه رفت و توانست با کشور مزبور یک سلسله قراردادهای بازرگانی منعقد نماید و دو کشور متعهد شدند که از نقشه‌های سیاسی یکدیگر جانبداری کنند.

در زمستان 1780 1779 یک فرانسوی به نام لافایت که در آمریکا در کنار نیروهای انقلابی جنگیده بود به فرانسه بازگشت و پادشاه فرانسه را به مداخله مستقیم در جنگ تشویق کرد. لوئی شانزدهم نیز 6000 سپاهی به فرماندهی ژنرال رشامبو به آمریکا فرستاد و نیروی دریایی فرانسه نیز مشکلات بسیاری بر سر راه ارسال آذوقه و مهمات از انگلستان به آمریکا ایجاد کرد.

در سال 1778 انگلیسی‌ها مجبور شدند در اثر فشار نیروی دریایی فرانسه از فیلادلفیا عقب‌نشینی کنند. در همان سال با شکست‌های دیگری در دره «اوهایو» مواجه شدند و تسلط آمریکائی‌ها بر مناطق شمال باختری آمریکا محرز شد. در تابستان 1780 نیروی دریایی فرانسه کنترل خلیج «چزاپیک» و آب‌های ساحلی آمریکا را بدست گرفت. نیروهای واشینگتن و رشامبو توسط قایق به طرف خلیج چزاپیک روانه شدند و این نیرو که روی هم به 15000 نفر بالغ می‌شد با قوای لرد «کرن والیس»[103] که بیش از 8000 نفر نبودند در شهر یورک تاون واقع در ساحل ویرجینیا درگیر شوند. با شکست کرن والیس در تاریخ 19 اکتبر 1781 عملیات نظامی انگلستان برای جلوگیری از استقلال آمریکا شکست خورد. سرانجام استقلال، آزادی و حاکمیت سیزده مهاجرنشین براساس معاهده پاریس به رسمیت شناخته شد و قرارداد صلح در سال 1783 میان انگلستان و فرانسه به امضاء رسید و سرزمین‌های شرقی می‌سی‌سی‌پی به کشور جدیدالتأسیس آمریکا واگذار شد. در جنگ انقلابی بین 4500 تا 12000 نفر از مردم آمریکا کشته شدند و در پایان آن، ملت جوان آمریکا با تورم شدید و بدهی سرسام‌آور دست به گریبان بود. با بازگشت سربازان فرانسوی که در آمریکا در کنار استقلال‌طلبان می‌جنگیدند مفاهیم یاد شده در آن کشور نیز توسعه یافت که انقلاب کبیر فرانسه میوه آن است.

 

انقلاب آمریکا: جنبش آزادیبخش یا ضد استعماری

نخست اینکه چون «انقلاب آمریکا» دگرگونی‌های اساسی در ساخت جامعه به وجود نیاورد می‌توان این پرسش را پیش کشید که آیا می‌توان عنوان انقلاب را درباره آن به کار برد یا نه؟ جوهر انقلاب آمریکا منازعه‌ای میان منافع تجاری انگلیس و آمریکا بود. اینکه بگوییم در آمریکا، انقلابی ضداستعماری رخ داد، شاید تبلیغات خوبی باشد، اما مسلماً تعبیری جامعه‌شناسانه نخواهد بود. ویژگی ممیزه انقلاب‌های ضداستعماری قرن بیستم کوشش در راه ایجاد جامعه‌ای جدید با رنگ و بوی سوسیالیستی است. در انقلاب آمریکا نیروهای چندان رادیکالی وجود نداشتند و کار عمده آن انقلاب ایجاد یگانگی سیاسی در میان مهاجرنشین‌ها و کسب استقلال از انگلستان بود.

 

پیامدهای انقلاب آمریکا

پس از آنکه آمریکائی‌ها موفق به کسب آزادی شدند برای تأسیس حکومت ملی در ماه می 1787 سی و پنج نماینده به شهر فیلادلفیا اعزام داشتند. نمایندگان مزبور به تهیه و تدوین قانون اساسی همت گماشتند و پس از چهار ماه قانون اساسی را وضع و تصویب نمودند.

به موجب این قانون هر یک از ایالت‌های آمریکا (در آن زمان سیزده ایالت) در امور داخلی آزادی کامل یافت و ملت آمریکا در برابر قانون مساوی اعلام شد. قوه مقننه به کنگره که در مجلس نمایندگان و سنا تشکیل شده بود واگذار گردید و نیز مقرر شد هر یک از ایالت‌ها در اداره امور خود آزاد باشند و فقط در مسائل سیاست خارجی ارتش و تعرفه گمرکی از حکومت مرکزی پیروی نمایند.

قانون اساسی براساس نظرات جان لاک و توجه به اصل تفکیک قوا قوه مجریه را به رئیس جمهوری واگذار کرد و گماشتن و برکنار کردن وزیران را در اختیار او قرار داد. همچنین فرماندهی نیروی زمینی و دریایی و مسئولیت امور کشور و ایجاد روابط خارجی را به او سپرد. بنابر قانون اساسی قوه قضائیه به اعضای نه‌گانه دیوان عالی که اعضای آن از طرف رئیس جمهور انتخاب می‌شوند و به تصویب سنا می‌رسند واگذار شد. پس از تصویب قانون اساسی و تشکیل کنگره آمریکا در سال 1787 مردم آمریکا جورج واشینگتن فرمانده قوای آمریکا را به پاس فداکاری‌هایی که وی در راه کسب استقلال کشور به عمل آورده بود به ریاست جمهوری برگزیدند. واشینگتن شهر فیلادلفیا را پایتخت قرار داد و در همان حال به کمک یک مهندس فرانسوی اقدام به طراحی و ساخت پایتخت فدرال آمریکا در ایالت مریلند نمود. شهر جدیدالتأسیس در سال 1800 مرکز سیاسی ایالات متحده آمریکا شد و به افتخار جرج واشینگتن، واشینگتن دی.سی. نام‌گذاری شد.

 

 

 

منابع و مأخذ:

  1. آل مذکور. ع، تاریخ مختصر آمریکا، تهران، اداره اطلاعات آمریکا، 1355.
  2. حمیدی نیا. حسین، ایالات متحده آمریکا، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، 1381.
  3. داربی شر. یان، تحولات سیاسی ایالات متحده آمریکا، ترجمه رحیم قاسمیان، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1369.
  4. شوئل. فرانک ال، آمریکا چگونه آمریکا شد (تاریخ ایالات متحده آمریکا)، ترجمه ابراهیم صدقیانی، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1358
  5. کندی. پال، ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ، جلد دوم، ترجمه ناصر موفقیان، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1370.
  6. کندی. پال، ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ، جلد سوم، ترجمه اکبر تبریزی، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1370.
  7. لودتکه. لوتراس، ساخته شدن آمریکا: جامعه و فرهنگ ایالات متحد، ترجمه شهرام ترابی، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، 1379.
  8. مور. برینگتن، ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی، ترجمه حسین بشریه، تهران، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی، 1369.
  9. مورا. آندره، تاریخ آمریکا، ترجمه نجف‌قلی معزی، تهران، انتشارات اقبال.



[1] . Santa Maria

[2] . Pinta

[3] . Ninia

[4] . Eugene J. Wilhelm, LatinAmerica, Chicago, Fllett publishing company, 1965, p 69

[5] . El salvador

[6] . Cuba

[7] . Hispaniola

[8] . Lanavidad

[9] . Ibid, p 70

[10] . Admiral of Ocean Sea, Viceroy and Governor of Said Islands

[11] . Santo Domingo

[12] . Ibid, p 71

[13] . Amerigo Vespucci

[14] . Balboa

 

[15] . Tirra Florida

[16] . Jacqes Cartier

[17] . North West

[18] . Strait of Belle Isle

[19] . Samuel de Champlain

[20] . Quebec

[21] . Robert Delasalle

[22] . Louisiana

[23] . History and life, Scott Foresman Company illinoise, USA, 1990, p 378

[24] . Henry Hudson

[25] . John Cabot

[26] . Ross E. Dunn, op. cit. p 455

[27] . Ibid

[28] . Cecil Calvert

[29] . Daniel J. Boorstin, Joseph. The Americans: The Colonial Experience, Random House 1958. P 187

[30] . New Netherland

 

[31]. Good Speed

[32]. Susan Constant

[33]. Discovery

[34]. مأخوذ از کلمه‌ی آلگونیکن K,che-Sepi-ack به معنی کشورهای روی رودخانه‌ی بزرگ.

[35]. Pallisade

[36]. House of Burgesses

[37]. مجمع قانونگزاری، پارلمانی مرکب از دو شورا در آمریکا Legislatuve

[38]. Separatiste

[39]. Non Conformistes: در انگلستان پروتستانهایی که مطیع مذهب آنگلیکان نیستند.

[40]. May Flower

[41]. Ann

[42]. Mayflower

[43]. Quakers: اعضای فرقه‌ی مذهبی که مخصوصاً در انگلستان و آمریکا بسیارند.

[44]. Gallows Hill

[45]. Maine: نام این ایالت به تقلید از نام ایالتی واقع در فرانسه انتخاب گردیه است.

[46]. Rhode Island: جزیره‌ای که نام خود را به سرتاسر ایالت داده است به عقیده‌ی مورخین آمریکایی در 1524 بوسیله ی ورازنو کشف گردیده و مشابهتی بین آن و جزیره‌ی رودز (Rhodes) یافته و آن را چنین نامیده است. نیز ممکن است این اسم مقلوب Rood Eilandt (جزیره‌ی سرخ) باشد که گویا دریانوردان هلندی آنرا چنین نامیده‌اند.

[47]. Connecticut

[48]. Roger Wililams

[49]. Pembroke

[50]. Roger Williams, The Bloudy tenent of persecution 1644.

[51]. Ports mouth

[52]. New port

[53]. Providence plantation in Narragansett Bay in new England [کشتزار مشیت الهی خلیج ناراگانست در نیوانگلند]

[54]. در سال 1629 بسیاری از مستعمرات کوچک ساحلی نام کنت نشین انگلیسی را که پشت‌سر گذاشته بودند، بر خود نهادند.

[55]. John Wheelwright

[56]. Exeter

[57]. Piscataqua

[58]. Thomas Hooker

[59]. Windsor

[60]. Hartford

[61]. Wetherfield

[62]. این اسم به افتخار ملکه ماری، دختر هانری چهارم، همسر پادشاه انگلستان شارل اول که در زادگاه خویش به اسم هانریت ـ ماری دو فرانس مشهور بوده برگزیده شده است.

[63]. Arche

[64]. Colombe

[65]. Leonard Calvert

[66]. Lord Baltiomre

[67]. St. Mary's

[68]. Act Concerning Religion

[69]. Toleration Act

[70]. William penn

[71]. Chowan

[72]. Clarendon

[73]. Albemarle

[74]. Ashley

[75]. Barbade

[76]. Huguenots: طرفداران مذهب کالونیست.

[77]. Petrus Stuyvesant

[78]. Breda

[79]. این نام به افتخار دفاع جرج کارترت (Sir George Carteret) از جزیره‌ی جرسی به هنگام جنگ داخلی که انگلستان را در معرض تهدید قرار داده بود،‌ انتخاب گردیده است.

[80]. Sir John Verkeley

[81]. Newark

[82]. Delaware یا De La Warr

[83]. New Casele

[84]. Upland

[85]. Schuylkill

[86]. Philadelphia

[87]. Jams. Oglethorpe (1696 -1785)

[88]. Vaud

[89]. Highland

[90] . Revolutionary War

[91] . Jean Jacques Rousseau

[92] . John Locke

[93] . Ross E. Dunn, OP. cit. p 507

[94] . Boston Massacre

. همان، صفحه 44[95]

[96] . Intolerable Acts

[97] . Modern Century Encyclopedia, vol 12, p 1874

[98] . Gage

[99] . Hencock

[100] . Lexington

. همان[101]

[102] . Declaration of Independence

[103]. Corn Wallis

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال


استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی