«چگونگي صحنه‌پردازي»
شيرين تراشيده بر ديواره كوه كاغذ‌ها
فرزانه خوش‌آهنگ‌قصر - نمي‌خواهم بگويم آن قدر به جزئيات مكان و زمان داستانت بپرداز كه خواننده‌ات هدفت را گم كند و از خواندن وا بماند. نه، آن قدر به پر و پاي صحنه‌ات بپيچ كه سر رشته كار از دست تو و مخاطبت در رود و قصه‌ات مجبور شود سطرهاي متمادي را به دنبال سررشته بگردد و نه، ترسيم صحنه‌ات را به ذهن خواننده‌‌ات واگذار.
تعداد مشاهده : 2010 مقالات ادبيات  يکشنبه، 8 دي 1387  10:18:18

دلت مي‌خواهد مخاطبت داستانت را كه مي‌خواند بتواند تمام صحنه‌هاي داستانت را ببيند، بشنود، حس كند و ببويد؛ مثل وقتي نامي مي‌شنوي يا مي‌بيني از يك آشنا، تصويري از او در ذهنت مي‌نشيند، بلند مي‌شود، راه مي‌رود، مي‌خسبد، مي‌خندد، مي‌رقصد و مي‌لولد توي مخيله‌ات و مي‌تواني او را بشنوي، با غريب‌ترين و عزيزترين لهجه جهان. ببيني، پاي تا سر، بي كه صفحات آلبومت را ورق بزني؛ و حتي ببويي تا شفاي چشمانت حاصل آيد.

حالا تو هستي و مخاطبت و داستانت. نه! مخاطبت نيست، و داستانت نيز. ابتدا فقط و فقط زير گنبد كبود تو هستي و قلمت و كاغذهايت. شروع سخت و خردكننده است. قصه تو را مي‌كوبد تا كلمه بسازد، و تو خرد مي‌شوي! خُردِ خُرد! خوف از آغاز كردن عظيم است. به پاي دار مي‌كشند و مي‌برندت. مي‌خواهي همان‌ها را كه تو مي‌شنوي، مي‌بيني، مي‌بويي او هم حس كند. بايد كه صحنه‌پردازي كني، عميق. مراقب باش داستان تجسم افكار و احساسات توست و آنچه دوست داري در مخاطبت ايجاد كني، و نويسنده بايد كه داراي چشماني پرسه‌زن باشد تا مخاطب تمام صحنه‌هايي كه او ساخته و پرداخته به ژرفا ببيند. آن كس كه نتواند صحنه‌اي را در ذهن تجسم كند، قادر به نوشتن آن نيز نمي‌باشد. اساس صحنه‌پردازي شناخت است، و اساس شناخت، نگاه تيزبين نويسنده. صحنه چيست؟ سيما داد صحنه را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «در اصطلاح داستان‌نويسي صحنه عبارت است از موقعيت مكاني و زماني كه عمل داستان در آن تحقق مي‌يابد» و عواملي كه صحنه داستان را تشكيل مي‌دهند اين‌گونه برمي‌شمارد: «محل جغرافيايي، زمان يا عصر و دوره وقوع حادثه، كار و پيشه‌ شخصيت‌ها، راه و روش زندگي‌شان، محيط مذهبي، فكري، روحي، اخلاقي و شرايط و مقتضيات عاطفي و احساسي و خصوصيات خلقي.»

اصلاً قصد آن ندارم كه تعريف و فرمول به خوردت دهم. كه نه عمر اين مقاله كفاف تعاريف بي‌شمار صحنه و عوامل موثر در آن را مي‌دهد و نه من در خود كوچكترين تمايلي به اين امر مي‌بينم كه معلم بي‌چون و چرا و ملالت‌آور تكرارها باشم، اين اولين و آخرين تعريفي بود كه ارائه دادم، باشد كه ذهنت را پذيراي موضوع مقاله‌ام گردانم. پس تمام حواس پنج‌گانه‌ات را تربيت كن. هر آنچه، هر كس صميمانه مي‌انديشد، شايسته توجه است. حال بايد سئوال كرد چيزي كه او بدان مي‌انديشد دقيقاً چيست؟ تو معماري! درست به همين دليل نيز شناخت دقيق اصول و ابزارهاي هنر معماري تو را در ساختن بنايي استوار و زيبا مدد مي‌رساند. صحنه‌هاي داستانت را معماري كن. آنچه عادي است، چيزي جز معجزه نيست، و تو لازم نيست جز ترسيم كاري كني كه همان ترسيم معجزه دستان توست. تيشه‌اي بردار و آن تصاوير ذهني را بر ديواره كوه كاغذهايت بتراش. شيرين خود به خود خلق مي‌شود؛ بي‌نقص. نه چيزي بر زيبايي‌اش بيفزا؛ كه او خود كمال زيبايي است و نه كم گذار كه ستمي است كه بر حرمتش روا مي‌داري. نترس. مي‌دانم هيجان تنت را مي‌لرزاند. صحنه‌اي مي‌آيد روشن و روان ولي در زبان نمي‌گنجد و در لب‌ها خاموش مي‌شود، گم مي‌شود. بايد آنچه را كه در لب‌ها خاموش مي‌شود در دستانت به جريان افتد. ترس از خود بروز دادن، رو كردن، مي‌ترسي صحنه‌ات آن‌چنان برملا و آبكي شود كه مخاطب پيش از شروع پس نشيند. انتقال فضا و روح حاكم بر داستان، فضاسازي است. فضاي حاكم بر داستان مي‌تواند شادي، اندوه، اضطراب، عشق، سرما، ترس،‌ گرما، نفرت، هيجان،‌ رنج و . . . باشد و صحنه‌هاي داستان بايد كه در خدمت فضاي داستان باشند. ترس از برملا شدن، چون ترس از آبرو هنگامه صحنه‌پردازي بر تو سايه مي‌افكند. مثلاً اگر بنا است صحنه‌اي در خدمت فضايي عاشقانه معماري كني مخاطبت را به خنده مي‌اندازي بي‌آنكه خواسته باشي صحنه‌اي كميك بسازي، اگر دستانت اينگونه به جريان افتد؛ (زمان): غروب غمزده پاييز. (مكان): يك لابي. (عوامل موثر و تشكيل دهنده صحنه): عاشق اتو كشيده و معطر كه در چشمان مخمور و نمناك معشوقه‌‌اش خيره شده و آهنگ Love story كه آرام، نواخته و خوانده مي‌شود. اگر اينگونه دستانت به خزعبل گويي بيافتد، تنها مي‌تواني حقارت روحت و فرودستي سطح بينشت را برملا كني. مي‌تواني، اگر بخواهي صحنه‌اي عاشقانه را از عمق گور بيرون بكشي، صحنه‌اي از ترس را به جاي دره‌اي مخوف، از آغوش مادر بيرون كشي و صحنه‌اي از نفرت را به جاي پاي چوبه دار! درست است، پاي چوبه دار! حتماً كه نبايد كسي پدرت را كشته باشد تا تو از او بيزار باشي! و بدل به ناله و نفرين شوي! هستند انسان‌هايي كه خيانتشان، بي‌شرمي‌شان و دروغ‌هاي رذيلانه‌شان در آدمي بيزاري مي‌روياند.

يك صحنه خوب كنش را به جلو مي‌برد، شخصيت داستاني را آشكار مي‌سازد، تحريك مي‌كند، مكان داستان را تشريح مي‌نمايد، حال و هواي داستان را به وجود مي‌آورد و حساسيت نويسنده را به تفاوت‌هاي ظريف گفتاري اثبات مي‌كند. نويسنده انسان متعهدي است كه بيش از ديگران احساس مي‌كند، بيش از تمام مردم دنيا. او كودكي است كه نمي‌تواند آرام بنشيند. بايد تحرك داشته باشد تا به آگاهي رسد و سپس، كودك كه نمي‌تواند راز نگه دارد، بايد آنچه را كه ديده است يا مي‌داند منتقل كند؛ به تمامي و بي‌كم و كاست. حقيقت اين است كه براي صحنه‌پردازي بايد روحيه‌اي كودكانه داشته باشي. ممكن است بي‌اعتبار جلوه كند، اما دنياي كودكي، دنياي سرگرداني آرزوهاست، و اين سرگرداني آرزوها تو را مدد مي‌رساند كه صحنه‌اي بي‌نقص ارائه دهي. به ياد بياور . . . آرزوي داشتن كفشي صورتي كه پاشنه‌هايش تاق تاق تاق صدا كند. مثل صداي كفش زنان چادر سياه كه از كوچه‌تان رد مي‌شدند. صحنه‌اي روشن و روان توي ذهنت مي‌لوليد. (با زمان و مكاني مشخص) تو در يك بعدازظهر طولاني و كشدار تابستان با همان كفش‌هاي صورتي در كوچه‌تان تاق تاق تاق راه مي‌رفتي و تمام دختركان همسايه با حسرت نگاهت مي‌كردند، و تو تاق تاق تاق. و لحظه‌اي بعد، آرزويي ديگر جاي اين آرزو را مي‌گرفت. درست لحظه‌اي بعد، به فاصله چشم بر هم زدني آرزويت آرزوي ديگري بود. حالا بايد صحنه‌هاي قصه‌ات، درست چون آن‌زمان در ذهنت حك شود. يعني اين روحيه كودكانه بايد به خودي خود در وجود تو باشد تا بتواني صحنه‌اي را كه در ذهن ساخته‌اي، بي‌نقص ارائه دهي، و به فاصله چشم بر هم زدني صحنه‌اي ديگر. هر قدر فاصله‌ات از آن نگاه بيشتر شده باشد، يقين بدان ظرافت‌هاي بيشتري از صحنه‌ات را جا انداخته‌اي.

اگر توجه به محيط خارج، نه تنها انسان‌ها، بلكه توجه به يك جماد معمولي برايت بيش از بيان افكار و احساسات شخصي‌ات ارزشمند است، مي‌تواني صحنه‌پردازي كني؛ و هر چقدر كه اين توجه‌ات به دنياي خارج بيشتر بشود، و از توجه‌ات به مسائل شخصي‌ات، به خوردت، به خوراكت، به دارت و به ندارت بكاهي مقتدرانه‌تر صحنه مي‌پردازي.تورگنيف عقيده داشت كه يك هنرمند بايد به همه چيز حتي خودش، به عنوان يك موضوع مطالعه نگاه كند. او مي‌گفت كه: «يك نويسنده نبايد بگذارد كه زير فشار غم خرد شود. بايد همه آنان را به خدمت بگيرد. نويسنده انساني عصباني است، پس درست به همين دليل، بايد بر طبيعت خود لگام بزند و پيوسته و به ضرورت، خودش و ديگران را مورد مطالعه قرار دهد. اگر دچار يك بدبختي شده‌ايد، بنشينيد و بنويسيد كه فلان مصيبت رسيده است و من فلان احساس را دارم. رنج و ملال سپري مي‌شود، اما آن صحنه كاغذ عالي باقي مي‌ماند. اين ورق كاغذ گاهي مي‌تواند هسته اثري بزرگ شود كه هنرمندانه خواهد بود؛ زيرا حقيقتي است كه از گوشت زنده برداشته شده است.»

نمي‌خواهم بگويم آن قدر به جزئيات مكان و زمان داستانت بپرداز كه خواننده‌ات هدفت را گم كند و از خواندن وا بماند. نه، آن قدر به پر و پاي صحنه‌ات بپيچ كه سر رشته كار از دست تو و مخاطبت در رود و قصه‌ات مجبور شود سطرهاي متمادي را به دنبال سررشته بگردد و نه، ترسيم صحنه‌ات را به ذهن خواننده‌‌ات واگذار. «آيا او هميشه اين فضاهاي خالي را پر مي‌كند؟» تو به دليل آن كه صحنه را در ذهن خود ترسيم كرده‌اي و حادثه را اصل داستان مي‌داني، از توصيف مكان‌ها خودداري مي‌كني. «اما آيا با كم كاري در مورد جزئيات تصويري داستان – هر چند تعمدي- باز هم آن گونه كه ما مي‌خواهيم، خواننده تصويرهاي ذهني مورد نظرمان را هنگام خلق داستان مشاهده مي‌كند؟» حادثه همواره تحت تاثير صحنه قرار دارد و پرداخت آن مستلزم توجه به مكان و زمان نيز هست.

مراقب باش. درست در همان لحظه آغازين كه چراغ صحنه‌اي در ذهنت روشن مي‌شود بايد دستانت را واداري كه معماريش كنند. اگر غفلت كني به صحنه‌ات عادت مي‌كني. مي‌خواهم بگويم مثلاً اگر به خانه دوستي دعوت شده‌اي، درست در لحظه ورود به خانه اوست كه بوي خاصي احساس مي‌كني، اگر مدتي آن‌جا بماني از ياد خواهي برد كه در اصل چه بويي بوده است. ديگر به آن عادت كرده‌اي. نخستين قدم بيشترين نيرو را مي‌خواهد و بيشترين اراده به خلق را. دير اگر بجنبي به صحنه‌ات عادي كرده‌اي. پشيماني! اين هم پشت عادت!

اين كه صحنه‌اي را به طور ذهني توصيف كني، به خيالت به واقعيت تعالي‌بخشي، و انديشه‌ات چون خورشيد كوچه پس كوچه‌هاي تنگ و سرد قصه‌ات را روشن كند، يا اين‌كه مكاني را كه از قبل ديده‌اي و زماني را كه سال‌ها پيش گذرانده‌اي توصيف كني، گرد و خاك فراموشي را از سال‌هاي رفته‌ات بزدايي؛ گرد و خاكي كه حاصل تجربه‌ات بوده، و از تجربه‌ات مشعلي بسازي فرا راه قصه‌ات؛ هيچ فرقي نمي‌كند.

هيچ خرده‌اي بر تو نيست كه از مكان‌ها و زمان‌هاي عمرت الهام بگيري تا مكاني را كه نديده‌اي و زماني را كه سپري نكرده‌اي به تصوير كشي، گو اينكه بسياري نويسندگان نيز بر اين باورند كه حتماً نبايد به شهري مسافرت كني تا بتواني درباره‌اش قلم بفرسايي. در اين نوع صحنه‌پردازي اين مهم است كه خوب بيانديشي و خوب الهام بگيري تا دستانت مقتدرانه به جريان افتد. اما هستند نويسندگاني كه توصيف مكان‌هاي ديده و زمان‌هاي گذرانده‌شان، آنان را بيشتر خوش مي‌آيد. تاثير شگرف محيط و دوران كودكي و نوجواني بر قلم! احمد محمود مي‌گويد: «گفته‌اند كه هر نويسنده‌اي تا دوران پيري‌اش از روزگار كودكي و جواني‌اش تغذيه مي‌كند و چون من كودكي، نوجواني و جواني را در (خوزستان) گذرانده‌ام؛ لذا هويت فرهنگي و جغرافيايي قصه‌هايم جنوب است»

كه با نگاهي به زندگي گذشته و آثار نويسندگان كم و بيش تاثير محيط جغرافيايي و تغذيه از دوران كودكي‌شان را بر نوشته‌هاشان مي‌بينم؛ منيرو رواني‌پور و جنوب و حتي روستاي جفره، محمود دولت‌آبادي و خراسان، نادر ابراهيمي و شمال، سيمين دانشور و شيراز و . . . گواهي اين مدعي است.

گوش كن.اصلاً مي‌خواهم بگويم؛ وقتي صحنه‌اي را درست پرداخته‌اي كه از توصيف مكان و زمان خاص آن صحنه چنان به هيجان بيايي كه بي‌اختيار چشمانت برق زند، وجودت سرشار از لذت شود و از سر سرخوشي، بودنت را لرزشي شادي‌آور در برگيرد و خلاصه آن كه صحنه موثري كه به نويسنده، خواننده و مهمتر از همه به خود داستان كمك كند مستلزم آن است كه نگاه و قدمي مطمئن داشته باشي.



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی