بخشي از داستان
پشت ديوارهاي شهر
سيد سعيد موسوي
تعداد مشاهده : 2684 توليدات داستان  دوشنبه، 21 مرداد 1387  13:50:35

    ۳۱ شهريور ،۱۳۵۹ ساعت ۱۰ صبح، ۱۷ سالگي ام را برمي دارم و مي روم دم در هنرستان. مي گويم:

    - براي ثبت نام آمده ام، سوم برق.

    مدير و ناظم و تعدادي از معلم ها مي خندند. چيزي نمي فهمم. به طرف مسجد جامع مي آيم. شلوغ است؛ كمي بيشتر از شلوغي هر روز.

    چند هواپيما در آسمان پيدايشان مي شود. پائين مي آيند. ديوار صوتي را مي شكنند و بمب هايشان را مي ريزند روي سر شهر.

    صداي انفجار مي آيد. ماشين ها بوق مي زنند. مردم توي همديگر مي لولند. بعضي ها فرار مي كنند. من هم فرار مي كنم.

    جنگ شروع مي شود.

    مي آيم خانه. زن عمويم مي گويد:

    - صدام دهاتي نمي تونه كاري بكنه، حالامي بيني!

    مي گويد: مگه ايران الكيه، حالاببين چه كارش مي كنند!

    عينك را به چشم هايش زده و عدس قرمز پاك مي كند. حتي سرش را هم از روي سيني برنمي دارد.

    صداي انفجار مي آيد. آرامش آسيه برايم عجيب است.

    برمي گردم مسجد. ولوله است. هركس چيزي مي گويد.

    مي گويند: از شلمچه گذشته اند و پل نو را پشت سر گذاشته اند.

    مي گويند: به پير و جوان رحم نكرده اند.

    مي گويند:

    - كشته اند، از مرغ و خروس گرفته تا گربه و سگ.

    صداي انفجار مي آيد. شهر به هم ريخته. مردم هم به هم ريخته اند. دنبال كفش هاي كتاني ام مي گردم. مدتي قبل آنها را خريده ام و قايم كرده ام براي روز مبادا.

    با همين ها بود كه آموزش اسلحه ديدم و در استاديوم شهر؛ همراه جاسم. پيدايشان كردم، سفيد و نو.

    عدنان ـ برادرم ـ گفت: كتوني يات بده، صادق لازم داره.

    گفت: مي خواد بره خط!

    آنها را توي بغلم گرفتم و گفتم: نه!

    اصرار كرد و دادم. عصر آمد خانه، خسته و خاك آلود. گفتم: عدنان، كتوني يا!

    - جا موندن. فقط صادق اومد با زحمت.

    گفت: دنبالش كردن.

    گفتم: اخ كتوني يام.

    روستايي ها از مرز سرازير شده اند. از شلمچه گذشته اند و از پل نو و حالاكنار مسجد پلاس اند. با لباس هايشان آمده اند و پاهاي برهنه؛ پر از گل و شل و صورت هاي خاك آلود.

    تعدادي گوسفند و بز به همراه دارند. دشداشه ها را به كمر بسته اند و چفيه ها از روي سرها به گردن ها افتاده است. بچه ها گريه مي كنند. مادرها آنها را زير عباهايشان پنهان مي كنند.

    پسربچه اي به دوردست خيره مانده است.

    عصر است. براي جمع كردن پارچه و باند زخم بندي و فانوس به همراه حميد راه مي افتيم. خانه ها را يكي يكي مي كوبيم. كوچه ها چه زود خلوت شده اند؛ قبل از فرارسيدن شب! مي گوييم: پارچه مي خواهيم و باند و فانوس. هرچه دارند. مي دهند. مي آوريم و به مسجد جامع تحويل مي دهيم.

    شب است. برق شهر قطع شده است. ظلمات است. هواي شهريورماه، دم كرده، گرم و خفقان آ ور است. نمي شود داخل اتاق ها خوابيد. چهار عمويم با خانواده هايشان كنار تخت هايشان نشسته اند. صداي انفجار مي آيد. از خواب خبري نيست. بوي باروت در هوا پيچيده. هوا بوي تندي دارد. گلويم مي سوزد. بيني ام مي خارد. مادرم نشسته است روي زمين. پاهايش را دراز كرده است. سرم را روي پاهايش مي گذارم. سميره و فاطمه هم مي گذارند و علي هم. مادرم دست مي كشد روي سرم و سر سميره، فاطمه و علي.

    بلند مي شوم. گفته اند: توي حياط نخوابيد.

    گفته اند: زير سقف نخوابيد.

    گفته اند: كنار ديوار بخوابيد.

    به طرف اتاق كوچكمان مي روم. داخل اتاق تاريك تاريك است. دست هايم را جلو مي گيرم. كورمال كورمال جلو مي روم. دست هايم به ديوار مي خورند. همان جا تا مي شوم و دراز مي كشم. صداي توپ و خمپاره مي آيد. خواب به چشمانم نمي آيد. از كنار ديوار بلند مي شوم. مي آيم بيرون. مادرم را پيدا مي كنم و سرم را روي پاهايش مي گذارم. با صداي انفجار از خواب مي پرم. هوا هنوز تاريك و روشن است. چشم هاي مادرم هنوز بيدارند. پلك هايش روي هم مي افتند و دوباره بيدار مي شوند. بچه ها هنوز روي پاهايش خواب اند. تمام شب را به همين حالت نشسته است. باد خنكي از طرف شط مي آيد. فجر است، عموهايم بيدار شده اند و پدرم. عدنان نيست. روز دوم جنگ شروع شده است.

    آب شهر قطع شده است. بشكه اي خالي را مي گيريم و مي روم به حمام جلالي؛ چند قدمي خانه، بازار صفا. مردم قبلاً به حمام سرازير شده اند. خزينه كاملاً خالي است. مي آيم بيرون. مي روم طرف شط. فقط كارون آب دارد. از كناره پائين مي روم. هواپيمايي پيدايش مي شود. قبل از اينكه بشكه را به آب بدهم، بمب هايش را خالي مي كند عقب مي نشينم. بمب ها منفجر مي شوند و آب رودخانه تاصدها متر بالامي رود. اوضاع كمي عادي مي شود، جرات مي كنم، بارديگر از كناره پائين مي روم و بشكه را به آب مي دهم. هوايش كم كم خارج مي شود. صدا مي كند و حباب ها روي آب را پر مي كنند. پر مي شود سنگين است. نمي توان آن را بيرون بكشم. تقلامي كنم، بي فايده است، هواپيمايي ديگر پيدايش مي شود رگبار بر روي آب مي گيرد. بشكه را رها مي كنم با دست خالي به خانه برمي گردم.

    مي گويند: توپخانه اصفهان در راه است.

    مي گويند: تمام اين سرو صداها مال ماست.

    مي گويند: اين ماييم كه شليك مي كنيم.

    عمويم سيدمحسن و آقاي دزفولي از راه مي رسند. كف وانت بارشان پر از خون است و لباس هايشان.

    مي گويم: عمو، چه خبر

    مي گويد: خراب، خراب خراب.

    مي فهمم كه اين سرو صداها مال ما نيست.

    مي فهمم كه ما شليك نمي كنيم. حيدر مرده است. حيدر حيدري، دوست و همبازي من، برادر اسكندر.

    صبح ديدم كه جنازه اش را آوردند وزنش توي چادر مشكي به سر وصورتش مي زد. تازه عروسي كرده؛ چند روزي بيشتر نيست. توي انقلاب هم بود؛ با بچه هاي پشت دادگاه، همراه با حسن مجتهدزاده و مسجد يزديها.

    گفتم: ها حيدر، سپاه ديگه! ها

    گفت: ها! ديگه!

    و امروز جنازه اش را آوردند. گفتند: شهيد شد؛ توي مرز.

    عباس فرحان اسدي هم شهيد شد و موسي بختور هم چند روز قبل از جنگ. فقط كمي نان هست. بعد از يك صف طولاني مقابل مسجد جامع، خمير و سوخته. به سراغ نان خشك ها مي رويم، نيست. همه را خورده اند. جمعيت زيادي از روستاها و اطراف شهر در حسينيه و عباسيه روي هم تلنبار شده اند. همان ها نان ها را خورده اند.

    عمويم مي گويد:

    ـ بذا بخورن، مهمان امام حسينن.

    به سراغ خرماها مي رويم.

    كمي مانده است.

    نمي دانم روز چندم جنگ است. توپخانه اصفهان هنوز به خرمشهر نرسيده است. مقابل حيدريه صف درست شده است براي اسلحه. ما را اصلاً به حساب نمي آورند. سربازها و دوره ديده ها در اولويت اند. چندتايي مي دهند و مي گويند: تمام.

    صف به هم مي خورد. محمود خرم آبادي را مي بينم. همسايه ماست. نارنجكي به دست دارد. مي گويم: همين

    مي گويد: همين!

    امروز خبر محمود را آوردند. فقط خبرش را.

    هيچ چيز از او باقي نماند؛ فقط يك روايت:

    - با نارنجكي كه در دست داشت رفت جلو. نارنجك را پرت كرد و بعد با گلوله مستقيم دشمن پودر شد.

    به مادرش گفتيم اما باور نكرد.

    مي گفت: برمي گردد، محمود برمي گردد.

    امروز عمويم سيد لطيف آمد؛ با يك بار ماهي شور. قبل از جنگ رفت بندر و حالاآمد. ماهي ها هنوز توي وانت آبي بزرگش مانده اند. حال و حوصله خالي كردنش نيست.

    مي پرسد، چي شد

    مي گويم: تا رفتي شروع شد.

    هواپيمايي براي زدن پل مي آيد. موفق نمي شود و بمب هايش را در آب مي ريزد و منفجر مي شوند.

    مي ايستم و نگاه مي كنم. بعد از هر انفجار، آب ها تا صدها متر بالامي روند و دوباره مي آيند پائين.

    ستوني از كاميون ها و تجهيزات ارتش از روي پل خرمشهر مي گذرند و به سمت آبادان مي روند. كنار حيدريه براي گرفتن اسلحه صف بسته اند. محمود خرم آبادي با يك نارنجك رفته و كشته شده است. شب است. همه جا تاريك است. گاه گاهي از صداي انفجار خياباني روشن مي شود. بازار صفا هم خلوت است. تا ۱۰ قدمي را هم نمي شود ديد. كبريتي روشن مي كنم. فريادي بلند مي شود، خاموش كن!

    - خاموش مي كنم.

    عمويم، سيد محسن و آقاي دزفولي باز هم آمده اند، باز هم با لباسهاي خوني.

    زن عمويم - آسيه - امروز راه افتاد.

    دست بچه هايش را گرفت و راه افتاد.

    گفتم: زن عمو، صدام دهاتي!

    گفت: تنهامون گذاشتن.

    گفت: بهمون خيانت كردن.

    گفت: حيف از خرمشهر.

    گفت: مي رم اما برمي گردم.

    گفت: فقط تا اهواز!

    گفت: فقط چند روز!

    و رفت. صالح موسوي امروز آمد با دو اسلحه كلاشينكف و با سر و صورت خاك آلود و پوتين هاي گلي. يكي از اسلحه ها را به دوش انداخته بود، مي خنديد. قبل از اين كه وارد خانه شود گفتم: كم نياري! گفت: صاحبش مرد!

    گفت: دنبالش كردم و كشتمش، مال اونه.

    نمي دانم روز چندم جنگ است. كوچه ها خلوت تر شده اند و سر و صداها بيشتر. در اطراف خانه ما نزديك مسجد جامع و بازار سفا خرابي ديده نمي شود. سگ ها و گربه ها در كوچه ها جولان مي دهند. مي گويند سگ ها مرده خورده اند و هارند. من با چشم خودم نديدم. اما زبان هايشان را ديدم كه از دهان هايشان بيرون است و در كوچه هاي خلوت مي دوند.

    از صبح به همراه حميد و با موتور گازي به سمت خانه هاي راه آهن مي رويم. هرچه نزديك تر مي رويم خيابان ها خلوت تر و صداي انفجار شديدتر مي شود. ويراني خانه ها را از اينجا مي توانم ببينم. فكر نمي كردم اين طور باشد.

    درها كنده شده، سقف ها فروريخته، خيابانها و كوچه ها در هم و برهم. وارد خياباني در كوي راه آهن مي شويم.

    پسركي كم سن و سال بر روي تخته سنگي نشسته است. گريه مي كند. تنهاست. كاملاً تنها ميان يك كوچه ويران.

    مي گويد: كشته شدن . همشون. پدرم، مادرم، خواهرام و برادرام! باور نمي كنم. به حميد نگاهي مي اندازم. او هم باور نكرده است. مي گويد: اونجا، خونه مون اونجاست!

    به طرف خانه شان مي روم. در كنده شده است. وارد مي شوم. از حياط مي گذرم. وارد يكي از اتاق ها مي شوم. حالم به هم مي خورد. عق مي زنم و از اتاق خارج مي شوم. ديوارها پر از خون است. دو گوش به همراه مقداري مو به ديوار مقابل چسبيده اند. به حميد مي گويم: راست مي گويد. به پسرك مي گويم با ما بياييد. اما او همان جا نشسته است. نمي آيد، مي گويد: موهم مي خوام بميرم. همين جا كنار پدرم، مادرم، خواهرام و برادرام. از آنجا مي رويم. به طرف پادگان دژ در اطراف شهر مي رويم. همه در حال بازگشت هستند. مي گويند: نريد، خطرناكه! مي گويند: عراقيا اومدن جلو!

    مي گويند: كسي جلودارشون ني!

    مي گويند: يه عده بچه هاي سپاه ايستادن با تعدادي تكاور نيروي دريايي و يه عده آدماي شخصي. همين.

    برمي گرديم. سر راه به طرف قبرستان شهر مي رويم.

    از در جنت آباد كه وارد مي شوم، مي ايستم به غسالخانه در سمت راست نگاه مي كنم. كسي نيست!

    با خودم مي گويم: هميشه مرده براي شستن هست؛ حالاچطور نيست!

    اما نيست. مرده براي شستن نيست. يعني ديگر كسي را نمي شويند. با لباس و خون آلود دفن مي كنند.

    كنار در غسالخانه برانكاردي قرار دارد. به طرفش مي روم. كسي روي آن خوابيده و ملافه سفيد را رويش كشيده اند. ملافه را كنار مي زنم. جواني همسن و سال خودم است. خون بر روي پيشاني و گونه هايش خشك شده. گونه هايش را لمس مي كنم. سردند. در اين هواي گرم، سردند. ملافه را روي صورتش مي كشم. هيچ كس در اطرافش نيست. هيچ كس سراغي از او نمي گيرد. در قبرستان باز هم جلوتر مي روم. چيزهايي را كه مي بينم نمي توانم باور كنم. در ميانه قبرستان گوله به گوله جسد افتاده است؛ همه خانوادگي. پدر در كنار مادر و بچه هاي قد و نيم قد به ترتيب كنار آنها، با لباس هاي پاره و بدن هاي خون آلود. هيچ كس روي سر آنها نيست. چند نفري در ميان اجساد رفت و آمد مي كنند. يكي دو نفري قبر مي كنند. صداي سوت خمپاره اي مي آيد. روي زمين ولو مي شويم. قبر كن مي گويد: مي بيني! اصلاً فايده ندارد!

    مي گويد: زحمت مي كشي. دفن مي كني، بعد چي

    مي گويم: بعد چي

    مي گويد: بعد خمپاره دوباره مي ريزتشون بيرون.

    از قبرستان مي آيم بيرون.

    صبح يك خبر در شهر پيچيد:

    دشمن دين ندارد. ناموس تان را از شهر خارج كنيد.

    جاده اهواز به خرمشهر سقوط كرده است و فقط پل خرمشهر به آبادان مانده است. اگر پل هم فروبريزد...

    عمويم، سيدمحسن، كف وانت خون آلودش را شست و گفت: من مي روم! و بچه هايش را صدا كرد. آقاي دزفولي هم راه افتاد و بعد نوبت به ما رسيد. گفت: چه كار مي كنيد مادرم بي تفاوت نگاهش كرد يعني كه نمي دانيم. گفت: شما هم پشت وانت مثل بقيه! پدرم گفت كه نمي آيد و عدنان، و من، من مني كردم. اما خواهرم سميره ترسيده بود، عجله داشت براي سوار شدن و سوار شد و بقيه هم و مرا هم سوار كردند.

    بغض كرده بودم و وقتي حميد را ديدم، كه به ديوار خانه مان تكيه داد و مثل بچه يتيم ها نگاه كرد، گريه ام گرفت. از ماشين آمدم پائين و رفتم توي بغلش و گفتم: نمي يام. شما بريد. همين حرف كافي بود. مادرم پياده شد و خواهرها و برادرهايم: يا همه مي ريم يا همه با هم كشته مي شيم. عمويم آمد. مرا از بغل حميد بيرون كشيد و مادر و بچه ها را سوار كرد. صداي انفجار بيشتر شده. ويراني ها به وضوح به چشم مي خورد. آسمان خرمشهر تاريك است. پالايشگاه آبادان در كيلومترها دورتر مي سوزد و آسمان خرمشهر را سياه مي كند. بنزين نداريم. مقابل پاسگاه ژاندارمري، نرسيده به پل، مي ايستيم. آقاي دزفولي مي رود و با كمي بنزين برمي گردد. راه مي افتيم. بر روي پل، آخرين نگاه را به شهر مي اندازم.

    ويران است و در آتش مي سوزد.

    مي گويم: خداحافظ.



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی